ياد باد آن روزگاران

ساعت 2:45 صبح شنبه 25/3/1387
از خوان تو با نعيم تر چيست وز حضرت تو کريمتر کيست
فاطمه به قول دکتر شريعتي در کتاب زيباي فاطمه فاطمه است از ريشه فطم به معني بريده شده يا از شير گرفته شده آمده است و منظور دکتر شريعتي از جمله فاطمه فاطمه است اين است که حضرت فاطمه (س) از جامعه ما گرفته شده است. ايشان در 100 صفحه ابتدايي کتاب سعي مي کند نبود الگو براي زن مسلمان را مطرح و سپس در بقيه کتاب زندگي حضرت فاطمه را مو به مو با تاريخ اسلام جلو ببرد تا زمان وفات آن حضرت و بدينوسيله يک الگوي بسيار مناسب از فعاليت يک زن مسلمان در تاريخ براي زنان جامعه ارائه مي دهد.
شک نيست که حضرت فاطمه در 75 روزي که بعد از وفات حضرت رسول زنده بوده است ناراضي از انتخاب ابوبکر به عنوان خليفه مسلمين بوده است و از اينکه حق مسلم همسر او يعني خلافت را به او نداده اند شديدا ناراضي بوده است. اما در کنار اين مطالب شاخ و برگ هاي زيادي به ماجراي اختلاف حضرت فاطمه با خليفه اول اضافه شده است که نيازمند تحقيق بيشتر است. مخصوصا در زمان خليفه اول قرار دادن حضرت فاطمه بين در و ديوار توسط خليفه دوم و فشار بيش از حد و حصر تا جايي که به سقط پسري که شش ماهه بوده و محسن نامش نهاده اند منجر گرديده است و بر اثر سقط جنين ايشان به شهادت رسيده است. در اين ماجرا چندين سوال مطرح مي شود:
چرا در نهج البلاغه امام علي اعتراضي نسبت به شهادت همسرش ننموده است و يا چرا اينقدر ساکت نشسته است که همسرش را در جلوي روي او به شهادت رسانده اند؟ او بلا استثنا در آن زمان در حدود سن 33 سالگي دليرترين فرد عرب بوده است و دل شير ميخواسته کسي نسبت به دختر رسول ا... که هفته پيش از دنيا رفته اساعه ادب نمايد. و زماني که به حريم خانه اي حمله اي صورت مي گيرد قطعا دفاع واجب مي شود چرا امام علي اين وضع را تحمل کرده است؟
در دانشگاه پيام نور شازند که بودم حديثي در پشت در نمازخانه نوشته شده بود به اين مضمون که اولين دادگاهي که بعد از ظهور حضرت برگزار مي شود دادگاه محسن شش ماهه است؟!!!
اينکه آيا قبل از تولد نوزادي برايش اسمي انتخاب گردد حتي براي دو امام بزرگوار امام حسن و امام حسين اين اتفاق نيفتاده چگونه براي اين فرزند به دنيا نيامده اسمي تعيين گرديده است؟
اگر اين حديث بخواهد صحيح باشد امام مهدي بايد چه کسي را محاکمه کند؟ خليفه دوم را؟ او که در قيد حيات نيست! يا چرا امام علي وقتي به عنوان خليفه چهارم انتخاب شد خودش اين دادگاه را علم نکرد؟ آيا اين فلفسه ظهور حضرت را به انتقام گرفتن از اهل سنت هدايت نمي کند؟!!
در مجلس ختم برادر دکتر نشواديان يک روحاني صحبت مي کرد و گفت که جبرئيل به حضرت فاطمه نازل مي شده و آياتي به ايشان نازل شده که در کتابي جمع آوري شده که نامش صحيفه فاطمه است و از طريق مولي علي دست بدست از طريق ساير ائمه اين کتاب فعلا در اختيار حضرت مهدي است!!!!
يعني حضرت فاطمه به مقام پيامبري رسيده که اين مطلب خودش خلاف آيه خاتم النبيين است!! و بازم در قرآن آيه اي داريم که مي گويد در دين خود غلو نکنيد!!
مي گويند کسي به يک روحاني پولي داد به عنوان ادي نذر که روضه حضرت فاطمه را در مسجد سني ها در يکي از مساجد کشور عراق به مدت ده شب برگزار نمايد. تحقيق جستجو شد آخرش معلوم شد از طرف سفارت انگليس چنين نذري صورت گرفته است!!
اگر قرار باشد وحدت بين دو مذهب شيعه و سني صورت گيرد آيا امکان پذير است؟ ما خليفه دوم را قاتل حضرت فاطمه مي دانيم و براي آن حضرت نزديک 20 روز (ايام فاطميه) به سوگ مي نشينيم و قاتل او را لعنت مي کنيم. حتي در دعاي زيارت عاشورا اين لعنت را توسعه مي بخشيم. آيا بهتر نيست يک عده محقق از دو مذهب انتخاب گردند و بدون هيچگونه غرض ورزي مسئله را ريشه يابي کنند. نکند اين اختلاف ها که هر روز دارد شاخ و برگش بيشتر مي شود دوباره سر از سفارت يک کشور خارجي در بياورد.
ما درست زندگي حضرت فاطمه را نمي دانيم بدون چند خبر مخدوش اصلا جماعت چيزي نمي دانند و فقط از وفات پيامبر تا در گذشت حضرت زهرا آنهم شديدا بصورت غلو شده بحث مي شود آن قسمتي که به شدت تنفر از اهل سنت در جماعت شيعه ايجاد مي کند و نقش اساسي او در گسترش دين اسلام را عموما کسي نمي داند پس بايد گفت فاطمه بازم فاطمه است!!!
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 5:40 صبح سهشنبه 14/3/1387
گر صد لغت از زبان گشايد درهر لغتي ترا ستايد
اين نيمسال عجب سرم شلوغ بود و احساس اين را دارم که عقربه هاي ساعت با هم مسابقه گذاشته اند به يکباره ديدم که گيلاس و هلو نوبرانه شده اند و خرداد به نيمه رسيده و کلاس ها روزهاي آخر خويش را مي گذرانند. ديدم آمار مراجعه به وبلاگم سير نزولي پيدا کرده و معلوم است دوستاني که مرتب سر مي زنند و مطلب جديد نمي يابند بايد شاکي باشند اما من خودم اين گذشت ايام را مگر به سير سپيدي موهايم ببينيم. چند وقت پيش شعري گفته بودم که کامل نشده بود و براي يک مصرعش خيلي معطل شدم اما نيامد که نيامد حالا براي شما مي گذارم تا بل شما کاملش کنيد!
نگارا سر بزن غم را برون کن بيا شادي به چشمانم فزون کن
بهار بر دشت و صحرا مي زند راه کوير سينه ام را لاله گون کن
شبم در محنت و روزم چو شب گشت کنون يادي ز شب هاي جنون کن
اميد دينت گرديده کم رنگ بيا فکري ز بخت تيره گون کن
نديدي ملک آبادم خزان است رسان باران، خزان را سرنگون کن
دروغ و تهمت و تزوير و نيرنگ به لطف گوشه ي چشمت فسون کن
گل صدبرگ را صد بار ديدم بيا مطرب هواي ذوالفنون کن
ندانم حاصل عمرم چه باشد
علي.........
ارديبهشت 87
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 3:58 صبح پنجشنبه 2/3/1387
از پي تست اين همه اميد بيم هم تو ببخشاي و ببخش اي کريم
در اين چند وقته گرفتاري ها بدجوري به سراغم آمده است و هنوز دست از سرم بر نمي دارند. احساس مي کنم که 24 ساعت خيلي کم است و کاش مثلا روزگار 30 ساعت بود. گرفتاري برگزاري سمينار آناليز رياضي خيلي شب و روزم را به هم ريخته است و فعلا تا تسويه حساب کامل چون کابوسي هر شب به سراغم مي آيد و مدتهاست وقت نکرده ام درست و حسابي قرآن بخوانم. ورزش کردن هم اگر اين کوهنوردي دوشنبه و جمعه نباشد حدش به سمت صفر ميل مي کند. فيلم خوب هم جديدا بجز اين فيلم وحشت در خيابان هاي الياکازان در اين سال نديده ام. کنسرت عبدالنقي افشارنيا را که در دانشگاه خودمان برگزار شد نتوانستم ببينم. دلم براي يک اجراي موسيقي سنتي لک زده. کاش استاد رامتين گلبانگ دم دست بود و مثل دوران خوش دانشجويي با اشاره اي بيات ترکش را کوک مي کرد و روحمان را به افلاک مي برد چقدر هوس شنيدن سه تارش را کرده ام و چقدر هوس شنيدن تصنيف شيدايي تعريف! به قول نيما:
آي ني زن که تورا آواي ني بردست دور از ره کجايي؟
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 12:39 عصر يکشنبه 8/2/1387
اي ياد تو مونس روانم
گاهي وقتها آدم يک شعري مي شنود که بدجوري آدم را تکان مي دهد. روز گذشته آقاي موسوي از همکاران گروه يک بيت شعر از قول دکتر نشواديان پير و مرشد گروه برايم خواند که بدجوري حالم را دگرگون کرد و به آقاي موسوي قول دادم به خانه رسيدم شعر را تکميل مي کنم و در وبلاگم مي گذارم. پس اين شعري که در پايين مي آيد بيت بسيار زيباي اولش از من نيست و نام شاعرش را نيز دکتر نشواديان فراموش کرده است اما در به حرکت درآوردن قوه تخيل من براي اين شعر نقش اساسي داشته است.
شنيدم رفتي و دلبر گرفتي زما سوته دلان دل بر گرفتي
چو ديدي مستم از ميخانه ي تو ره ميخانه ي ديگر گرفتي
برفتي از سراي تيره روزان سراغ عاشقان کمتر گرفتي
غم عالم همه در دل نهادي چو از دست رقيب ساغر گرفتي
نمي داني که يکدم با اشاره شوم اسحاق چون خنجر گرفتي
ضعيفان را مکن له بارک ا... چو تاج قدرتت در سر گرفتي
زخون شد لاله گون رخسار صحرا جوانان رشيدم پر گرفتي
نماز شب بخواندي پيش از اين ها نشان از ساقي کوثر گرفتي
علي ديگر نه هنگام بهار است
خزان را در بهار آخر گرفتي
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 7:12 عصر يکشنبه 18/1/1387
اي عقل مرا کفايت از تو جستن ز من و هدايت از تو
داريوش مهرجويي فيلمساز برجسته کشورمان آخرين ساخته اش سنتوري را براي اخذ مجوز راهي وزارت ارشاد نمود و دقيقا معلوم نيست کدام شير پاک خورده اي فيلم را در اين ميان تکثير و به مافياي قاچاق فيم سپرد و سرمايه حدود 600 ميليون توماني آنان را به آتش کشيد. اين بلايي است که نصيب خيلي از فيلم هاي ديگر نيز شده است. مثلا آفسايد جعفر پناهي نيز به همين سرنوشت دچار گرديد و کپي با کيفيت بالاي آن هنوز هم همه جا به فروش مي رسد. اما سنتوري سر از ويديو کلوپ ها نيز درآورد و آن ها نيز فيلم را به امانت به مشتريان خود مي دهند و يا کپي آن را به فروش مي رسانند، از آن وحشتناکتر پخش اين فيلم در اتوبوس هاي بين راه است که دوستان اهل سفر خبرش را آوردند. حال چند فرضيه براي پخش اين فيلم مي توان تصور نمود.
اول اينکه چون تهيه کنندگان از اخذ مجوز نا اميد شده اند خودشان براي ديده شدن آن فيلم را به مافياي قاچاق سپرده اند تا مردم ان را ببينند.
دوم وزارت ارشاد بخاطر اينکه مهرجويي زمين بخورد و حسابي ضرر اقتصادي کند فيلم را به مافياي قاچاق سپرده است.
سوم مافياي قاچاق آن قدر قوي شده است که هر فيلمي را بخواهد مي تواند در هرجا روي هوا زده و آن را تکثير و پخش کند.
شايد چندين فرضيه ديگر نيز در اين ميان قابل طرح باشد. اما آن چه که مهم است به سرمايه مهرجويي با هر فرضيه اي چوب حراج زده شده است و دوستاني که فيلم را ديده اند شايد پول خويش را به مافياي پخش سپرده اند و سهم تهيه کننده اين وسط پرداخت نشده است اگر مثل زمان قبل بليط سينماها را حساب و کتاب کنند سهم تهيه کننده در حدود 50 درصد قيمت بليط است و با قيمت 2000 توماني بليط سينما هر کس بدين طريق فيلم را ديده بايد 1000 تومان به حساب 0116407795 بانک تجارت، شعبه چهارراه پارک وي کد (032) واريز نمايد تا شرعا ديني از فيلم بر گردنش باقي نماند. اگر مردم رشد فرهنگي مناسبي داشته باشند مافيا نمي تواند اين گونه در اين مملکت رشد کند. وقتي که فيلم خانم امير ابراهيمي تجارتش ميلياردي شد ته دل براي اين مردم دلم سوخت که چقدر بد شده اند و سال ها نيازمند کار فرهنگي اند تا بدانند ديدن فيلم خصوصي ديگران حرام شرعي است.
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 10:57 صبح جمعه 2/1/1387
اي مقصد همت بلندان مقصود دل نيازمندان
سال 86 نيز رخت بر بست و رفت و جاي خويش را به سال جديد سپرد و براي من اين اواخر سال 86 بس کار زياد انباشته گرديده بود که حتي دادن جواب هاي پيامک دوستان هم مقداري سخت گرديده بود چون دوستان تعدادشان به لطف الهي زياد است و مهرشان افزون و از خدا در اين ابتداي سال 87 تقاضا دارم که تعداد دوستان را بيش و مهرشان را بيشتر نمايد. مي دانم مدت مديدي است که نتوانستم مطلب جديدي برايتان ينويسم که اين هفدهمين سمينار آناليز رياضي که من دبير اجرايي آن هستم دمار از دماغ وقتم درآورده. چند شبي است که رمان چرم ساغري بالزاک را شروع کرده ام که فعلا بيسار قوي آغاز شده و اگر همينگونه پيش رود احتمالا نيمه کاره رها نخواهد شد! فرا رسيدن بهار طبيعت و نوروز بزرگ ايرانيان بر همه ي شما دوستان که مرتب به اين وبلاگ سر مي زنيد مبار باشد.
در اين اواخر سال 86 دکتر عبدالکريم سروش مطلبي را در باره حضرت رسول مطرح کرده بود که بسياري را به واکنش وادار نموده بود آيت اله سبحاني دو جوابيه را مطرح کردند و همچنين آيت اله نوري همداني، که اين دو چون از جايگاه مرجعيت به دفاع از نظرات خويش پرداخته بودند نتوانسته بودند جوابي در خور توجه مطرح نمايند فقط به سروش اهانت هايي را روا داشتند و سپس نصيحت که به دامان اسلام برگزدد و الخ... مي خواستم بگويم جواب دادن به فردي چون دکتر سروش کار ساده اي نيست و حداقل بايد در حد ايشان مطالعه داشت و تحقيق نمود تا جواب از حداقل منطقي برخوردار گردد. مثلا گفتن اين مطلب از طرف آقاي نوري همداني که ايشان قبلا حاج فرج بوده و مترجم نظرات ما جز به تحقير سروش از ديد ايشان کمکي نمي کند. باز جوابيه آيت اله سبحاني که چند شعر از مولوي را زينت بخش خويش قرار داده بود. مجيد مجيدي هم که يک مطلب احساسي مطرح نموده بود که مورد استفاده آقاي صفار هرندي وزير ارشاد باشد و تاييد مطلب توهين به ساحت مقدس رسول الله. اما من خويش را در حدي نمي دانم که بتوانم نظر ايشان را رد يا قبول کنم فقط مي خواهم بگويم فضا را لطفا غبار آلود نکنيد بگذاريد اهل فن جواب هاي خويش را مطرح نمايند بچه هاي بسيج اساتيد دانشگاه خودمان هم داشتند امضاء جمع مي کردند که نظرات ايشان را محکوم کنند و خيلي از اعضاي محترم هيات علمي يا کارشناسان آموزشي که بالاخره اهل تفکر هستند پاي بيانه را امضاء کردند فقط شايد بهار و تعطيلات نوروز بايد به داد سروش برسد وگرنه بايد آماده تکفير باشد که پروژه اش کليد خورده است. سروش مي گويد جبرئيل در خدمت پيامبر است و نه پيامبر در خدمت جبرئيل! که نظر حضرت امام در سوره حمد و ابياتي نيز از مولانا را به عنوان گواه خود مي آورد و وقتي به اين ابيات مثنوي دقيق مي شويم مي بينيم که سروش مطلب جديدي نگفته اين ها را صدها سال قبل مولانا مطرح کرده و فقط سروش به زبان امروزي آن را بازخواني کرده است. براي گفته خويش هم به مقام حضرت رسول در معراج اشاره مي کند که در جايي جبرئيل از رفتن باز مي ماند ولي رسول الله به حرکت به سوي خدا ادامه مي دهد. شعر مولانا
بار ديگر از ملک پران شوم .... و شعر دکتر سروش پاي پر آبله جبريل و تو چابک سواري
به زيبايي به اين مطلب اشاره دارد. يعني کسي که از لحاظ مقام در دون کس ديگر است نمي تواند او را بخدمت گيرد. سروش مي گويد پيامبر قبل از اين که يک پيامبر ياشد يک انسان است و انا بشر مثلکم را مي آورد و اين شخصيت انساني او بر روي قرآن تاثير گذاشته ولي موازي با آن اين مطلب را مي آورد که شخصيت انساني حضرت رسول باعث نمي شود که ايشان مطلبي را به زبان آورد که مطلوب خداوند نباشد يعني هرچه رسوال الله گفته عين مطلبي است که خداوند خواسته است اگر در جايي مطالب قرآن شاد و جايي ديگر هزن آلود است که نشان از اين دارد که آورنده در اينجا ناراحت يا خوشحال بوده است، اين ناراحتي و خوشحالي که بر روي متن تاثيرش پيداست همان چيزي است که خداوند مي خواهد. اگر اين مطلب را قبول کنيم که هر چه حضرت رسول گفته گفته همان مطالب خداوند است ديگر جار و جنجالي باقي نمي ماند حتي اگر بگويد اين مطلب اوج شعر است يا نسبت شاعري دادن به رسول الله. هر چه در قران هست خواست خداوند است حال چه شعر است و يا چه نثر همه ي اين ها که رسوال الله مطرح کرده همان است که خدا خواسته پس نمي دانم هوار آقايان براي چيست!
اي شاه سوار ملک هستي سلطان خرد بچيره دستي
اي ختم پيمبران مرسل حلواي پسين و ملح اول
اي حاکم کشور کفايت فرمانده ي فتوي ولايت
اي بر سدره گشته راهت وي منظر عرش پايگاهت
اي خاک تو توتياي بينش روشن بتو چشم آفرينش
دارنده ي حجت الهي دانند ي راز صبحگاهي
اي کنيت نام تو مويد
بوالقاسم وانگهي محمد
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 7:0 صبح پنجشنبه 9/12/1386
گر لطف کني و گر کني قهر پيش تو يکي است نوش يا زهر
با سلام به همه ي دوستاني که به اين کوچه اينترنتي سرکي کشيده اند. هر کس مرا مي بيند تبريک که تاييد صلاحيت شده ام اما فعلا آقايان از فرمانداري اطلاعي نداده اند. بگذريم فرض را براين بگيرم که تاييد شده باشم که اگر نباشم باز نمي توانم اين مطلب زيباي اين فراهاني بزرگ يعني قائم مقام را ناديده بگيرم که :
در قرارداد ترکمانچاي حق ايران ضايع شده است من به مردي يا نامردي اگر باشد اين قرار داد را زير پا مي گذارم.
فکر مي کنم بيشترين حالگيري جملات سياسي امسال همين جمله وزير خارجه بود که سهم ما را از درياي خزر 3/11 درصد اعلام کرد و آن جمله ناجوانمردانه وزير خارجه ترکمنستان آن هم در تهران که قرار داد 1940 و 1921 به تاريخ پيوسته اند. يعني سهم 50 درصدي ما از درياي خزر به طرفه العيني دود شد و هوا رفت و آقاياني که در مجلس هفتم نشسته بودند فريادي که چه عرض کنم، ناله اي سر ندادند و هيچ اعتراضي نکردند که چرا همين 3/11 درصد را گرا مي دهيد. اين يعني به باد دادن تماميت ارضي وميل کردن به سمت قاجاريه! با عمو علي نماينده ي شجاع اراکي ها در مجلس ششم که صحبت کردم گفت ما روي 20 درصد مساله را تمام کرده بوديم نمي دانم چرا چنين شده!
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 1:0 صبح سهشنبه 23/11/1386
آنکه نمردست و نميرد تويي
چند وقت پيش ها نشسته بودم قطعه شعري گفته بودم که حال و هواي اين روزهايم را ييشتر بيان کند. شعر بايد خودش بيايد و نمي توان زورکي شعر گفت اين نيز که 19/10/86 گفته شده کوتاه است اما شايد جوشيده باشد.
آتش به جان انداختي اي ساقيا اي ساقيا آتش زنان انداختي اي ساقيا اي ساقيا
غم ها به دل، سرها به دار اين است رسم روزگار سوز نهان انداختي اي ساقيا اي ساقيا
دوشم به خواب آمد ندا، روحي از ارواح خدا نور العيان انداختي اي ساقيا اي ساقيا
شاهد به بازار آمده، محرم به هر راز آمده با گل رخان انداختي اي ساقيا اي ساقيا
عاشق به چشمان توام، آگه ز ايمان توام با مومنان انداختي اي ساقيا اي ساقيا
هر لحظه در کار خودي ، در رنگ و اطوار خودي با مطربان انداختي اي ساقيا اي ساقيا
آشفته حالم ساقيا رحمي نما بر حال ما جان جهان انداختي اي ساقيا اي ساقيا
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 8:35 صبح پنجشنبه 18/11/1386
آنکه نمرده است و نميرد تويي
با سلام به دوستاني که مرتب به اين منزلگاه سر کشي مي کنند و چند وقتي است که مطلب جديدي بدست نمي آورند. مدتي را صرف خواندن رمان جسد هاي شيشه اي مسعود کيميايي کردم و فعلا آن را نيمه کاره رها کردم تا در فرصتي ديگر بتوانم آن را تمام کنم. خب طبق معمول براي انتخابات مجلس هم ثبت نام کردم و رد صلاحيت يا عدم احراز صلاحيت هم شدم و نمي توانم اين تهمت ناروا را چگونه پاسخ دهم. عده اي از دوستان هم به کنايه گفتند که ديگر با ما نپلک زيرا براي ما بد مي شود که با تو حشر و نشر داشته باشيم! شايد ما هم شده ايم جزء آن دسته از افرادي که مي دانستند رد صلاحيت مي شوندو رفتند ثبت نام فله اي انجام دادند! فعلا اين داستان بماند براي وقتي که جواب شوراي نگهبان هم اضافه شود. اما در اين شرايط فکر مي کنم تاييد صلاحيت اصلاح طلبان بستگي به چندين پارامتر دارد. اگر ديدار مسئولين مملکت و مقامات امريکايي درست باشد و به قولي آقايان با آمريکايي ها در پشت پرده قرار و مدارشان را گذاشته اند بايد بگويم اصلاح طلبان بيخودي دلشان را خوش نکنند که قطعا هيچ تاييد صلاحيتي در کار نخواهد بود حال چه انتخابات پرشور باشد چه کم فروغ اهميتي نخواهد داشت زيرا همين يکدستي فعلي نظام بسيار مطلوب خيلي هاست. و اصلاح طلبان هم فکر نکنند با حتي تحريم انتخابات ره به جايي خواهند برد در شهرستان ها که انتخابات بيشتر طايفه اي است و کمتر رنگ و بوي جناحي مي گيرد اکثر مردم شرکت خواهند کرد و رقابت در بين جناح راست خواهد بود و تعداد معقولي هم شرکت مي کنند و هر کس هم راي بياورد دغدغه اي براي خيلي ها ايجاد نخواهد کرد. مي ماند انتخابات تهران که در بهترين حالت 15 نفر از اصلاح طلبان و ميانه رو ها راي مي آورند که آقاي عارف مثلا رييس فراکسيون اقليت خواهد شد و حداکثر در بهترين حالت اين ها مي شوند اعلمي يا افروغ که گاهگداري حالي از دولت مي گيرند اما همچون مجلس هفتم تاثير آن چناني در روند تصويب لايحه ها نخواهند داشت زيرا قدرت آبستراکسيون هم از آن ها گرفته مي شود. تنها احتمالي که مي ماند شرايط ويژه مملکت و حرکت روي خط تحريم است، که آن هم دو حالت دارد يا ما تن به تحريم مي دهيم که باز در آنصورت هيچ تاييد صلاحيتي در کار نخواهد بود و چون شرايط ويژه است يکدست بودن مجلس بيشتر بدرد مي خورد زيرا بايد يک دوره نسبتا ويژه تحريم را طي کنيم مثل شرايط جنگ، که فکر مي کنم بايد توانايي تحمل اين شرايط را داشته باشيم زيرا وقتي که به اندازه مصرف 8 سال فقط شکر وارد شده است احتمالا براي برنج و گندم و ساير اقلام نيز فکر هايي شده است. اگر بخواهيم از تحريم بگريزيم بايد مثل خرداد 76 مملکت را تصور کنيم که آقاي خاتمي و تاييد شدن و آمدن ايشان باعث شد نطام براي چندين سال بيمه شود و احتمال دست اندازي بيگانه از مملکت دفع گردد، حالا نيز مي توان با تاييد صلاحيت تعداد زيادي از اصلاح طلبان يک انتخابات شديدا رقابتي ايجاد کرد و اين اکثريت خاموش که با نيامدن در پاي صندوق راي قباي رياست جمهوري را بر تن آقاي احمدي نژاد کردند به پاي صندق راي کشاند و در بدترين حالت 40 درصد اصلاح طلب با 20 درصد مستقل که گاهي وقت ها مثل مجلس پنجم به طرف اصلاح طلبان غش کنند در نظر گرفت و دفع خطر حمله نظامي يا تحريم را بدست آورد. حال اين رفت و آمد آقايان کروبي و هاشمي و خاتمي به بيت رهبري بايد دانست که حول کدام مساله دور مي زند تا پيش بيني کرد که شوراي نگهبان چگونه عمل خواهد کرد.
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 1:30 صبح شنبه 29/10/1386
اي همه هستي ز تو پيدا شده
چند وقتي است که بر حسب عادت دارم راجع به حاتمي کيا مي نويسم و شايد دليل اصلي اش پخش سريال حلقه سبز از تلويزيون باشد. حاتمي کيا آدم بسيار باهوشي است و اين بودنش در بطن جنگ دست از سر او برنمي دارد. اگر به پشت جبهه مي پردازد دلش در حبهه ها غوطه ور است هنوز شخصيت نابيناي داستان حلقه سبز از بيسمچي بودن خويش در جبهه مي گويد و او در بنام پدر ادعا دارد که جنگ هنوز تمام نشده و واقعا براي ابراهيم جنگ هنوز تمام نشده و او در مصاحبه اي در قبال تهديدات آمريکا جهت مسئله هسته اي گفته بود وقتي به من مي گويند تو بايد اين انرژي را داشته باشي و اين انرژي را نداشته باشي آن رگ ساخت فيلم جنگي ام بيرون مي زند. الان درست نمي دانم که روبان قرمز بعد از آژانس شيشه اي بود يا نه ولي اين دو فيلم در دوسال پياپي کارنامه حاتمي کيا را پر کردند. روبان قرمز به مساله معجزه و وجود چشمه اي در زمان جنگ که باعث شد رزمندگان از آن سيراب گردند پرداخت و سه شخصيت تمام داستان او را پر کردند. فيلم که با پرده عريض نمايش داده شد از نظر محتوا با بيننده عمومي ارتباط چنداني برقرار نکرد اما از نظر تصويري يکي از کارهاي بشدت تصويري حاتمي کيا بود. اما آژانس در کارنامه حاتمي کيا نقش ويژه اي دارد. اگرچه فيلم بعد از جنگ است اما به تمام معنا جنگ در آن حس مي شود. عباس فرمانده خود را که براي گذران زندگي مجبور به مسافر کشي است در خيابان مي بيند و تازه حاج کاظم پي به رنج عباش از خسارت جنگ مي برد و بيخيالي کساني که بايد حامي اين افراد باشند او را مجبور به گروگانگيري مي کند. انتقاد از بخش امنيتي که مي گويد شما جنگ کردي دستت درد نکند حالا بکش کنار و کار را بما بسپار شهامتي مي خواهد که از ابراهيم بر مي آيد. دغدغه نسل بعد از جنگ خيلي گريبان حاتمي کيا را مي گيرد. پسر حاج کاظم مرتب از کار پدرش و از درآمدش انتقاد مي کند اما بعد از گروگانگيري و وارد شدن حاج کاظم به جنگ داخلي براي رساندن عباس به خارج، باعث مي شود زنش برايش چفيه و پلاک را برساند. يعني نسل قديم هم او را درک مي کنند اما نسل جديد در مغزشان اين نکات فرو نمي رود. در موج مرده نيز داستان تکرار مي شود فرزند يک بسيجي با دختر مورد علاقه اش به دبي مي رود و پدر بايد مورد بازخواست قرار بگيرد و جمله قهرمان داستان که ما به جنگ رفتيم و بچه هاي خويش را به شما سپرديم خدا وکيلي بگوييد که چه کسي کم فروش کرده است تمام گناه سربراه نبودن نسل جوان را به گردن مسئولان فرهنگي مي اندازد. در ميان امنيتي هاي آژانس شخصيتي که قاسم زارع نقشش را بازي مي کند قبلا با حاج کاظم در جبهه بوده بوده و او را درک مي کند اما شخصيت کيانيان که جبهه نبوده در تقابل با او قرار مي گيرد و نمازجماعتي که حاج کاظم جلو است و عباس به او اقتدا مي کند و قاسم زارع نيز از بخش امنيتي (و مقابل او ) و اقتدا به حاج کاظم را توجيه گر اين مي کند که اگر کسي قرار است به داد اين گروه برسد فقط خودشان هستند و آوردن بالگرد و رساندن عياس و حاج کاظم به فرودگاه بسيار قابل قبول مي نمايد اگرچه بالگرد در خيابانهاي تهران بنشيند! شهادت عباس بر بالاي آسمان و پرواز هواپيما دلبستگي حاتمي کيا به پرواز روح را يک بار ديگر کامل مي کند. وقتي آژانس را ديدم در سينما قدس ميدان وليعصر تهران بودم و پاي هيچ فيلمي اينقدر گريه نکرده بودم اصلا احساس مي کردم حرفي است که ميخواستم بگويم و روي دلم مانده بود و ابراهيم آن را گفت تا مدتها تحت تاثير اين فيلم زيبا بودم. سريالي حاتمي کيا ساخت به نام خاک سرخ که در مسکو شاهد آن بودم و زماني بود که رسيورمان هم خراب شده بود و هر جمعه بايد از انجمن اسلامي دانشجويان مسکو به سرعت خود را به منزل آقاي بازيگران مي رساندم که سريال را از دست ندهم. يادم مي آيد دکتر اژه اي داماد شهيد بهشتي جمله اي در باره اين سريال گفت که هرگز فراموش نمي کنم گفت اين فيلم سند شرافت يک ملت است. بهترين بازي هاي پرويز پرستويي در فيلمهاي حاتمي کيا بوده اما بازي او در آژانس بسيار به دل نشست. حبيب رضايي هم در آژانس مطرح شد و در خاک سرخ اگرچه نقشش زود تمام شد اما ماندگار شد.
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 2:29 عصر پنجشنبه 13/10/1386
اي نام تو بهترين سرآغاز
نمي توانم در باره اين فيلمساز بزرگ ننويسم که از او خيلي ياد گرفتم. بعد از مهاجر و موفقيت چشمگير آن حاتمي کيا وصل نيکان را ساخت که در باره موشکباران بود و مورد استقبال قرار نگرفت اما شهيد آويني در نقدي اين فيلم را ستود و آن را نشانه رشد حاتمي کيا دانست. در يکي از صحنه ها که خانه اي موشک باران شده است ماهي حوض خانه در يک مکان کوچک که مقداري آب هم در آن قرار دارد زنده مانده است. مرا هميشه ياد اين شعر و زنده ماندنم در جنگ مي اندازد که نگهدارنده من آن است که من مي دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد.
فيلم بعدي حاتمي کيا از کرخه تا راين دوباره بازگشت به جنگ و مجروحين شيميايي و آثار جنگ است. عدهاي مجروح جنگي براي درمان راهي آلمان هستند هواپيما بالاي ابرها در حرکت است و حاتمي کيا قهرمانانش را اسماني تصوير مي کند آنه در ابتدا دارند فيلم مهاجر را مي بينند و مي خواهد بگويد اين همان قهرمان مهاجر است که مجروح گشته است. يکي از بسيجيان که زنش از او جدا شده پناهنده مي شود و قهرمان داستان که نابينا گشته پس از بدست آوردن بينايي متوجه سرطان خون خويش است که بخاطر استنشاخ مواد شيميايي روي داده است. اگرچه داستان خيلي به فيلم هندي نزديک مي شود اما صحنه هاي بسيار زيبايي در اين فيلم قرار دارد که در نوع خود بي نظيرند. . يکي از آن ها وقتي است که خبر سرطان خون قهرمان داستان به خواهرش گفته مي شود و هما روستا که نقش خواهر را بازي مي کند از ناراحتي سر را به پنجره مي چسباند و نفس نفس زنان برادر را از بالا نگاه مي کند و نفس او براي بيننده تصوير برادر را محو مي کند و خبر شهادت او را پيشاپيش اعلام مي کند. راز و نياز قهرمان داستان در کليسا يکي بودن اديان را تداعي مي کند اگر چه در تلويون متاسفانه اين صحنه زيبا با تيغ سانسور حذف شد. موازي کاري شهادت قهرمان با پرواز هواپيما باز صحنه آخر مهاجر و علاقه پرواز روح را در حاتمي کيا زنده مي کند. اگر چه اين صحنه يکبار در يکي از فيلمهاي زمان شاه نيز مورد استفاده قرار گرفته بود ولي شهادت و پرواز روح و پلاک قهرمان در دست خواهر زاده خيلي به دل مي نشيند. مجادله قهرمان با خداوند در کنار راين و موازي کاري استنشاخ گاز شيميايي در کنار کرخه خيلي پيوند زيبايي را ايجاد مي کند. بينايي قهرمان و ديدن مراسم تشيع جنازه بنيان گذار جمهوري اسلامي براي کسي که نتوانسته اين صحنه ها را ببيند خيلي زيبا از کار در آمده است. اين فيلم اکثر جوايز جشنواره فيلم فجر را آز آن خود کرد و موسيقي زيباي آن که احتمالا کار مجيد انتظامي است هرگز فراموش نخواهد شد.
خاکستر سبز حاتمي کيا را از جنگ ايران به جنگ بوسني کشاند و دلبستگي او را به جنگ ديگري نشان داد. ولي اين فيلم اثر چندان ماندگاري بر جاي نگذاشت. اما بوي پيرهن يوسف و آوردن نيکي کريمي به جمع بازيگران و گرفتن اين بازي زيبا از ايشان و پرداختن به مسئله اسرا و نيم نگاهي به شهادت يادگار اين فيلم است. برج مينو از فيلمهاي جنگي ديگري است که سال 74 حاتمي کيا آن را ساخت و واقعا نمايش زيبايي بود. و باز شهادت شخصي که شريفي نيا نقشش را بازي مي کند و سقوط وي از بالاي دکل و يکباره عوض شدن جهت حرکت و رفتن دوربين به سمت بالاي دکل و نبود قسمت بالاي دکل و فقط نور، شهادت و پرواز روح را يک بار ديگر به زيبايي تصوير مي کند. تاثير زنان در جنگ هدف اصلي حاتمي کيا بود که به ان رسيد.
ادامه دارد
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 5:12 عصر دوشنبه 10/10/1386
اي هست کن اساس هستي
کمتر کسي است که ابراهيم حاتمي کيا را نشناسد. براي نسل ما که با ايشان بزرگ شدند و در بطن جنگ قرار گرفتند شخصيت ايشان يک حالت خاصي را ايجاد مي کند. او فيلمسازي را با گروه روايت فتح آغاز کرده و با شهيد آويني صميميتي وصف ناشدني دارد. قسمت هاي که حاتمي کيا و آويني از روايت فتح ساخته اند قطعا نه از تاريخ جنگ فراموش مي شوند و نه از تاريخ تلويزيون. حاتمي کيا فيلم هاي کوتاهي هم ساخت که از بهترينشان بايد به فيلمي بنام تربت اشاره کرد. يک بسيجي با تمام خطرات خود را به داخل خاک عراق مي رساند و از آن جا خاک بر مي دارد و خاک ها را به سنگر خودي منتقل مي کند و با خاک هاي آورده شده مهر مي سازد و براي خانواده اش به پشت جبهه مي فرستد و علت اين کار هم اين است که چون کربلا در خاک عراق قرار دارد اين خاک متبرک است و بايد براي سجده سر را بر آن قرار داد.
اولين فيلم بلندش هويت بود که در ابتدا هويت يک پانک نام داشت و متحول شدن يک موتورسوار پانک را که اشتباها به بيمارستان مجروحين جنگي وارد مي شود را روايت مي کند که به عنوان اولين فيلم بلند سازنده گام بزرگي محسوب نمي شود اما فيلم زيباي ديده بان که محسن مخملباف کار تدوين آن را انجام داد از بهترين هاي فيلم جنگي ايراني محسوب مي شود. حاتمي کيا در يک نما از آن به عنوان يک بسيجي زخمي که چشمانش را از دست داده بازي مي کند. امداد هاي غيبي و بحث شجاعت و توکل به خوبي در آن جا مي گيرد. شهادت ديده بان در انتهاي فيلم که پشت بيسم مي گويد نخود نه باران نقل وصال به خداوند را با وصال به عروسي پيوند مي زند. نور خورشيدي که از بين دستان ديده بان به چشم مي خورد رسيدن او را به خداوند نشان مي دهد که والله نور السموات والارض.
بعد از آن حاتمي کيا يک فيلم بسيار زيبا ساخت بنام مهاجر که در نوع خود بي نظير و موسيقي کريم گوگردچي به زيبايي آن افزود و البته جايزه هاي زيادي از جشنواره فيلم فجر بدست آورد با اينکه با فيلم هامون احتمالا در جشنواره فيلم فجر رقيب بود. مهاجر نام يک هواپيماي کوچک است که بدون سرنشين است و با نفوذ به مواضع دشمن از نقاط تجمع آن ها عکس مي گيرد. اين فيلم باز بحث بيسجي و توکل و شهادت را دستمايه خويش قرار داده بود و مي توان گفت سکانس پاياني اين فيلم بهترين صحنه هاي فيلم دفاع مقدس است. عراقي ها دارند به دو نفري که از گروه باقي مانده اند نزديک مي شوند و يکي از آن ها مقابل عراقي ها مي ايستد و نفر دوم بايد مهاجر را به پرواز در بياورد. همه گروه شهيد شده اند و پلاک هاي آن ها را با به گردن مهاجر مي آويزند. عراقي ها با نفر اول که اصغر تقي زاده نقشش را بازي مي کنند درگيرند و با شهادت وي مهاجر به پرواز در مي آيد. همزماني پرواز مهاجر و شهادت تقي زاده پرواز روح به سمت خدا را تداعي مي کند بعد شاهد پرواز مهاجر و صداي رقص مانند پلاک هاي بسيجيان هستيم در بين ابرها و مثل اين است که روح آن هاست که دارد بر بالاي ابرها پرواز مي کند.
ادامه دارد
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 3:53 صبح سهشنبه 27/9/1386
آره در اين بي وقتي مطلق در اين نيمه هاي شب که وقت دعا و نيايش به درگاه دوست است گفتم مطلبي به اين وبلاگ بيفزايم. آنهم بخاطر شما دوستاني که تعدادشان به لطف يکي از دانشجويان گرانقدرم زياد شده است. موضوع آخرين شعري است که سروده ام. اصولا مي گويند ايرانيان همگي شاعرند و من هم در اين ميان استثنا نيستم. من رشته ام ادبيات نيست بيشتر هم براي دل خودم شعر مي گويم و اکثر آن ها از نظر وزن و قافيه و رديف اشکالات اساسي دارند ولي فرصت ندارم وگرنه بدم نمي آمد ادبيات هم مي خواندم. شعر اين است:
نواي ملک خوبانم کجايي طلوع نور ايمانم کجايي
به آني رفته ام در کفر زلفت به شد يک عمر هر آنم کجايي
صبوري سخت بود يک هفته بي تو گذشت صد هفته اي جانم کجايي
شفاست آن پيرهن بر روي يعقوب سفيد گرديده چشمانم کجايي
رسد درد فراق روي خوبت نبود جز درد درمانم کجايي
چه خوش باشد که بعد از روزگاري کني تفسير قرانم کجايي
توان رفتنم بي تو محال است محال آيد به برهانم کجايي
رسيد عمر علي نزديک چهل سال نمي دانم نمي دانم کجايي
به اين شعر که تاريخ ان به اسفند سال گدشته مي رسد که نگاه مي کنم در مي يابم که در اين چهل ساله شدن به اين رسيده ام که علامت سوال هاي بزرگي در پيش رو دارم و بقيه عمر بايد در حل آن ها بکوشم. حضرت رسول در چهل سالگي به پيامبري رسيد. مولانا در 38 سالگي به ديدار شمس نائل شد و متحول گرديد. ناصر خسرو در چهل سالگي متحول شد. خلاصه چهل ساله شدن هم عالمي دارد. از خداوند طلب کمک و ياري مي طلبم که همچنان که قبلا هم افراد بسيار بزرگي را پيش رويم قرار داده است باز مدد فرمايد و برساند آن که بايد برساند.
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 12:36 صبح سهشنبه 6/9/1386
با سلام به دوستاني که مرا مورد لطف قرار مي دهند و اينجا را محل گذر اينترنتي خويش قرار مي دهند. قول داده بودم که مطلبي در باره سريال مدار صفر درجه برايتان بنويسم. حسن فتحي با پهلوانان نمي ميرند آغاز کرد و قصه اش را خوب تعريف کرد در شب دهم بسيار خوش درخشيد و در روشن تر از خاموشي به زندگي ملاصدرا پرداخت و تا حدودي زواياي زندگي شاه عباس را مورد بررسي قرار داد. بعد هم سريال حاج يونس که بعد از همين مدار صفر درجه ساخته شده و مدار صفر درجه که در اين 30 هفته افراد زيادي را به پاي گيرنده ها کشانده است. فتحي واقعا قصه گفتن را ياد گرفته است. حتي زندگي ملا صدرا که يک فرد علمي بوده و فراز نشيب قصه هاي معمول را نداشته با موازي کاري با زندگي شاه عباس کمبود بار قصه گويي اش به ميزان زيادي جبران شده است. در مدار صفر درجه با وجود شخصيت هاي بسيار قصه اش خوب تعريف مي شود و تا حد امکان شخصيت پردازي معقولي دارد. به جز شخصيت نجات که بيوک ميرزايي نقشش را بازي مي کند و بيشتر به يک کاريکاتور شبيه مي شود و از نقاط ضعف سريال ساخت و اضافه کردن چنين شخصيتي است، مخصوصا که اين جور تيپ ها در شب دهم نماد لوطي گري و مردانگي معرفي شده بودند، بقيه شخصيت ها وجودشان زايد به نظر نمي رسد. اما مهمترين ضعف سريال که زياد توي چشم مي زند سفارشي بودن آن است و گويا براي کوبيدن شخصيت هاي بد قصه بايد به هر ابزاري متوسل شد. اجاز نداد که سرگرد فتاحي به عشقش برسد، اجازه نداد که تقي رنگ وصال را ببيند زيرا قرار است که عموي سارا را به عنوان فرد بد قصه هر گونه که ممکن است به لجن کشيد تا بگوييم که بنيان گذاران کشور فلسطين اشغالي يک مشت افراد به تمام معنا بد هستند و از دليل اصلي ايجاد چنين کشوري سر باز زد. معلوم نيست که دايي سارا چرا وجود مدارک به اين مهمي به زعم خويش را به سارا نمي گويد تا اين سرنخ ادامه داستان از پاريس تا شيراز گردد، بايد راه منطقي تري براي نخ تسبيح سريال جستجو مي کرد. مسئله اشغال ايران توسط متفيقين خوب پرداخت شده و شخصيت پدر که از اين غصه نمي تواند ادامه زندگي دهد به دل مي نشيند. وجود مادر فلسطيني براي علاقمندي حبيب به مسئله فلسطين با هوشياري انتخاب شده است. زندگي سفير ايران در فرانسه تحت اشغال خيلي جالب از آب درآمده مخصوصا که در باره زندگي دايي امير عباس هويدا که سفير ايران در بلژيک بوده نيز در کتاب معماي هويداي آقاي دکتر عباس ميلاني مطلب مشابهي وجود دارد. قسمت آخر سريال باز مثل سريال حاج يونس به فيلم فارسي تبديل شد تا بيننده عوام با شادي و خير و خوشي از کنار سريال بگذرد. فرض کنيد به گونه اي مدارک به دست سارا در فلسطين اشغالي مي رسيد و او همسر پسر عموي خويش شده بود و تنها در منزلي در فلسطين رو به دوربين گريه مي کرد و سريال تمام مي شد چقدر صحنه زيبايي مي شد....
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 3:22 عصر چهارشنبه 16/8/1386
هر دو عالم يک فروغ روي اوست
سلام به دوستاني که سري به اين کوچه زده اند. من در اين چند روزه مجبور به ديدن تعداد زيادي از وبلاگ هاي دوستان جديد و غير جديد شدم. متوجه شدم من نسبت به ديگران بسيار در نوشتن مطلب کند هستم البته هم سرم شلوغ است و هم معتقدم تا مطلب آب و نون داري نتوانم ايجاد کنم نوشتنش نيز فايده اي ندارد. راستش به حافظ علاقمندم که شديدا اهل ويرايش و صيقل کلام بوده و حتي مي گويند غزل هايي که چنگي بدل نمي زده را از ديوانش، خودش حذف کرده و البته مثلا از علامه طباطبايي نيز نقل مي کنند که همه ي شعرهايش را سوزانده و تعداد کمي از آن ها مانده است که همين تعداد کم نيز نشان از عمق ديد و فکر ايشان دارد.(شايد ايشان نيز اين کار را از حافظ به عاريت گرفته باشد). خلاصه بايد سعي کنم کم گو و گزيده گو را رعايت کنم. البته شايد اين هم دليل ديگري از تنبلي من باشد. حافظ از همه ي شاعران قبل از خودش از نظامي و عراقي گرفته تا عطار و مولانا و خاقاني و فردوسي و سعدي يا يک بيت کامل و يا يک مصرع را لااقل به امانت گرفته است و به قول دکتر سروش حافظ يک شکارچي قهار در عالم ادب و هنر است و مانند غواصي چيره دست گوهر هاي گران بهاي عالم ادب را از ميان اين درياي بزرگ کتاب هاي نظامي و فردوسي و... جمع نموده و يکجا در ديوانش آورده است. حفظ بودن کامل قران کريم نيز مددکار ديگري برايش بوده که بعضي از مطالب نيز عين آيه قرآن در ميان اشعار فارسي است به عربي و باز وزن و قافيه ي فارسي جور. وي مدت زيادي را به مطالعه و تفکر مي پرداخته و ان گاه غزلي را مي نوشته و تازه مدتي را نيز به صيقل دادن آن مي پرداخته اين صيقل دادن يعني آوردن مطالب جديد از مطالعات جديد در داخل آن. به همين جهت هر غزل حافظ تعداد موضوعاتي را که در داخل خود گنجانده زياد است و مي توان با آن فال گرفت. وقتي تعداد موضوعات يک غزل به 17 يا هيجده مورد برسد بالاخره يکي از آن ها با حرف و خواسته صاحب فال تلاقي مي کند و او خيال مي کند که به هدفش رسيده و جواب خويش را از حافظ گرفته است. دکتر سروش مي گويد اشعار حافظ داراي نظم پريشان است. يعني اينگونه نيست که مثل شعرهاي سعدي اگر موضوع فراق است از اول تا آخرش با کمال لطف همين موضوع را مد نظر قرار دهد نه! هر مصرع يا بيت براي خودش ساز خودش را مي زند ولي همه ي آن ها در وزن قافيه اي شريکند که نويسنده اش حافظ است و صدها سال است کسي نمي تواند به او برسد. آدم احساس مي کند تا ته غزل را رفته است و براي اين مجموعه نامتناهي کران بالايي پيدا شده که سوپريمش( کوچکترين کران بالايي) خود اوست. نسبت به تمام عمرش ماهي يک غزل بيشتر نگفته. يعني شخصي به ورزيدگي فکري حافظ ماهي يک غزل را انتشار داده، پس من نسبت به ايشان فکر کنم زيادي هم نوشته ام. به همين جهت خيلي از آن ها چنگي به دل نمي زند.
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 2:20 عصر چهارشنبه 25/7/1386
به نام داناي هستي بخش
با سلام به دوستان
واقعا آقاي مجيدي از دانشجويان با ذوقم خيلي مطلب درستي را در مورد به روز نکردن اين وبلاگ گوشزد نموده اند و من در اين بي وقتي مطلق و در اين انتهاي مهماني ماه خدا گفتم نظري هر چند مختصر به سريال ميوه ممنوعه بيندازم.
اينکه واقعا بازيگري ها در حد اعلا خوب بوده و کادر فني يک سريال خوب و خوش ساخت با گيرايي بالا را روانه آنتن کرده است بر کسي پوشيده نيست و از بابت بايد به آقاي فتحي تبريک گفت.
اما از جهت ديگر آقاي فتحي دو نوشته شيخ سمعان منطق الطير عطار و شاه لير شکسپير را مد نظر قرار داده اگرچه آقاي فتحي نويسنده کار نيست و نوشته آقاي کاظمي پور است و آقاي نادري نيز کار ديالوگ نويسي را به عهده داشته است که باز کار نادري جاي تبريک دارد که ديالوگ ها بر اساس نوع شخصيت خيلي دلنشين نوشته شده است، بايد گفت که اين داستان نه شيخ سمعان است و نه شاه لير. در بعضي از جاه ها خيلي به سمعان نزديک مي شود و گاهي نيز آدم را ياد شاه لير مي اندازد. بچه ناخلف و فرزند آخر موجه و عليه السلامي که مطرود پدر گشته اينجا شاه لير است و دل سپردن مردي سالخورده به دختري جوان شيخ سمعان عطار است. و پايان نچسب و فيلمفارسي وار آن نه شيخ سمعان است و نه شاه لير. باز سازي 4 شرط دختر ترساي سمعان اينجا امروزي شده و طبل رسوايي اش به اندازه سمعان بلند نيست که آن جا سمعان قرآن اتش مي زند و به بت سجده مي کند و شراب مي نوشد يعني از ديد ناظرين به يک کافر مطلق تبديل مي شود ، ولي اينجا زنش را طلاق مي دهد که خلاف شرع نيست و شايد خلاف عرفي اتفاق اوفتاده باشد. اينکه حاج يونس از خدايش مي خواهد که جان او را در مقابل جان هستي بگيرد در سمعان عملا اين موضوع رخ مي دهد، ياران سمعان به زعم خويش براي نجات شيخ قصد جان دختر ترسا را مي کنند و سمعان جلوي آن ها مي ايستد و مي گويد که اول جان او را بگيرند بعد جان دختر را . شاه لير يک تراژدي است اما با اين پايان بسيار بد اين نه تراژدي بلکه نهايتا غير تراژيک و هدف راضي کردن تماشاگر عوام در تلويزيون است. در سمعان دختر ترسا آن چنان عاشق شيخ مي شود که در ترک شيخ جان از دست مي دهد ولي در اين داستان تا آخر هم معلوم نمي شود که هستي به شيخ علاقمند شده يا نه و کارگردان جرات نزديک شدن به اين موضوع را نداشته است. شيخ در سمعان اگرچه دختر را ترک مي کند ولي عشق او را از دست نمي دهد ولي حاج يونس بدون هيچ دليلي مثل کسي که دچار گناه شده از اين عشق به دنبال خودسازي مي رود. پس بايد نتيجه گرفت که سمعان عشقش الهي بوده و حاج يونس احتمالا دچار گناه شده که بايد به خودسازي بپردازد. اين برداشت بدترين برداشت از کار عطار و موضوع عشق است.
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 4:57 عصر سهشنبه 12/4/1386
بنام خداي بزرگ
شهريور سال گذشته به دانشگاه تربيت معلم آذربايجان براي سي و هفتمين کنفرانس رياضي رفته بوديم که بخاطر اينکه پروفسور هشترودي نيز تبريزي است اين کنفرانس يادواره ايشان نيز بود، اگر چه استانداري آذربايجان بخاطر گرايشات ملي و مذهبي پروفسور هشترودي کليه حمايت هايش را از کنفرانس دريغ کرده بود و بخاطر نبود بودجه پذيرايي اصلا مناسب نبود و مثلا يک کباب کوچک و کمتر از يک کفگير برنج را براي ناهار مي دادند، اما در جلسه اي که به ياد هشترودي برگزار شد دکتر اميد علي کرمزاده که از رياضي دانان بنام و از شاگردان زبده هشترودي است در پشت تريبون قرار گرفت و نقل به مضمون چنين گفت:
" هشترودي در علم رياضي غول بود و واقعا غول بود اما اين غول کوچک شد و کوچک شد تا ما توانستيم بر شانه هاي او سوار شويم و با بلند شدنش، توانستيم از آن بالا زيبايي هاي رياضي را ببينيم او مي توانست در خارج بماند که بهترين شاگرد کارتان بود اما به ايران برگشت و خودش را فداي مملکت و رياضي اين مملکت کرد.... بهترين کلمه براي هشترودي اين است که او شهيد علم رياضي بود"
اين از بالا ديدن جهان آن هم با تلاش خويش يا ديگران که در نوشته آقاي دکتر مهاجراني در شرق امروز چاپ شده گفته هاي دکتر اميد علي کرمزاده را يک بار ديگر که با چشمي اشکبار بيان شد در دلم زنده کرد. کرمزاده را نيز خيلي دوست دارم و از بذله گويي اش خيلي خوشم مي آيد در کنفرانس اهواز شايد در اختتاميه بيش از 20 جوک جديد برايمان تعريف کرد که من در آن روز از فرط خنده فکم درد گرفته بود. جديدا کتابي در باره زندگي آقاي دکتر هشترودي به دستم رسيده است که نوشته آقاي سودبخش است و خواندنش را به همه توصيه مي کنم.
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 2:33 عصر شنبه 29/2/1386
بنام خداي قادر متعال
رفتن داريم تا رفتن! يکي خودش مي رود و يکي را بزور مي برند. خيلي ها بطور داوطلب به حبهه رفتند و خيلي ها سرباز بودند و به جبهه بردندشان، قطعا اجر آنها نزد خدا يکي نيست و در نزد مسئولين نيز همينطور. هيچ امتيازي به کسي که حتي 2 سال سربازيش را در حبهه گذرانده داده نمي شود. در جبهه سياسي نيز رفتن داريم تا رفتن. بلر هم رفت و روسياهي ماند به ذغال ديگران نيز مي روند. صدام هم رفت و بدجور رفت چيزي جز لعن و نفرين از او برجاي نماند همچنانکه اسمي از استالين و ساير ديکتاتورها به خوبي به يادگار نمي ماند. اما دکتر مصدق هر چه روزگار مي گذرد محبوب است و محبوب خواهد ماند و نام اين شاگرد آيت اله امامي( دکتر سيد عطا اله مهاجراني) نيز چون او به نيکي خواهد ماند. کيست که شبهاي جمعه به بهشت زهراي اراک برود و برايش فاتحه نخواند. سياستمدار باهوش کسي است که وقت رفتنش را بداند، نه اينکه آن قدر بماند تا صندلي از زيرش بکشند. به رفتن مهدوي کيا در هامبورگ نگاه کنيد اين نيز همشهري ديگري است که به حمدوالله دارد با عاقبت به خيري مي رود. دوست دارد بماند اما گويا مسئولين تيم دارند برايش شرايط اسطوره شدن را فراهم مي کنند. دايي نيز دير از تيم ملي رفت همانند پروين!! بايد در اوج محبوبيت آماده بوسيدن و کنار گذاشتن بود. مهاتير محمد از هوش بالاي برخوردار است و مي توانست چندين سال ديگر بماند اما او رهبر کوبا نيست وقت رفتنش را فهميد و با عزت رفت.
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 6:58 عصر شنبه 18/1/1386
دوستان گرامي سال جديد بر همه شما مبارک
حتما خوانده ايد که آقاي مهاجراني داستاني به نام کفش عيد نوشته است که بسيار خواندني است. من هم کم از اين خاطرات ندارم و کم جاي علي نورايي ننشسته ام که از دبستان تا دانشگاه هميشه اين فقر نابکار سايه در زندگي ام داشته. ما هم در شبهاي چله چيزي بيش از همين کشمش در مجمع لب کنگره اي در روي کرسي در اراک بسيار سرد نداشته ايم و تنها جاي گرممان همين زير کرسي بوده که آقام خدا بيامرز ذغالش را به سختي تهيه مي کرد اما داشتنش امري ضروري است. در کلاس ما نيز فرهاد بياتي بود که خوب درس نمي خواند و البته اوضاع مالي اش از همه ما که از بچه هاي منطقه فوتبال اراک بوديم بهتر بودو الان به حمدوالله راننده اتوبوس شده و روزگارش بد نيست. من مطلب زير را براي آقاي مهاجراني فرستادم و بنا به سنت آن را اينجا قرار مي دهم
همشهري گرامي جناب آقاي دکتر مهاجراني
با سلام و عرض خسته نباشيد و تشکر از نوشتن اين داستان زيبا. وقتي اين داستان را مي خواندم ذهن را به کوچه پس کوچه هاي خاطرات برده بودم و خود را به جاي علي نورايي نشانده بودم و مثل اينکه دوران کودکي خويش را مرور مي کردم اصلا بيش از 50 درصد داستان احساس مي کنم که براي من اتفاق افتاده از خوردن کشمش در داخل مجمع لب کنگره اي گرفته تا شروع قالي بافي مادر در صبح الطلوع تا رفتن پياده هر روز به مدرسه محسني در کنار رودخانه و دادن امتحان نهايي کلاس پنجم در مدرسه خيام کنار بيمارستان قدس و فقر اجباري که هنوز هم شايد سايه اش را گاهگداري بر سر خانه مي اندازد.اما من و اهل خانه مثل علي نورايي نبوديم که با قناعت بخواهيم کمک خرج خانه باشيم، هر کس به فراخور توان خويش در هر فرصتي دنبال کاري بود در تابستان ها آدامس و فتير بود که در کوچه مرغي ها آخرين هديه ميني بوسهاي دهات مي کرديم. سالها آقاي دکتر در پشت خانه پدري يتان در کارخانه هاي نخ ريسي (کوچه تنه تابها) در هر وقت فراغت از مدرسه براي گذران زندگي تلاش مي کرديم و چه روزگاري بود که شب عيد کفش نو در پايمان باشد و هميشه آقام خدا بيامز مي گفت کفشت را دو شماره بزرگ بگير که براي سال ديگرت نيز باشد اما با آن همه پياده روي مخصوصا در کارخانه تنه تابي بيش از سه ماه اين گالش ها کار نمي کردند. الان ديگر بازار مسگرها وجود ندارد مدتي آنها را از بازار به اول خيابان کشتارگاه بردند و بعد هم بخاطر عدم استقبال و آمدن ظروف نوين اين صنعت کهن نيز تزيين کننده کتابهاي قصه شد. بازم ممنون از اين نوشته زيبا
يا حق
¤ نويسنده: نظري

ساعت 2:7 عصر چهارشنبه 18/11/1385
يا حي و يا قيوم
شنيده ام که دولت يمن دستور قتل عام شيعه ها را صادر کرده است و هر روز در عراق گروهي شيعه و گروهي سني به جان هم افتاده اند و يکديگر را تيکه پاره مي کنند، هر از چندگاهي در پاکستان بمبي منفجر مي شود و عده اي از شيعيان به قتل مي رسند. در عوض نيز شيعه ها در دعاي زيارت عاشورا در کنار سپاه ابن سعد به مقدسات سني ها توهين مي کنندو الخ... از کتاب تشيع علوي و صفوي دکتر شريعتي دو نوع شيعه با دو خط فکري هويدا شده اند يکي شيعه علوي و ديگري شيعه صفوي. شيعه علوي از سقيفه شروع شد و وقتي ابوسفيان بعد از انتخاب ابوبکر به عنوان جانشين حضرت رسول رو به امام علي (ع) کرد و گفت دستور بده تا کوچه هاي مدينه را پر از سرباز کنم و علي زيرکانه گفت که کينه تو از اسلام تمام شدني نيست! يعني از اختلاف پيش آمده تو حق نداري زيرآب درخت نو پاي اسلام را بزني. شيعه ي علوي شيعه سکوت در مواقع لازم و فرياد در مواقع لازم است. اما بعد از 1000 سال صفويه که براي رسيدن به قدرت نياز به عاملي براي براي وحدت در مقابل عثماني را داشت، شيعه را وسيله اي براي رسيدن به اهداف خويش ديد، به همين جهت نتيجه شيخ صفي الدين سني ، شد شيعه سني کش و تازه سيد هم شدند( به کتاب آقاي سيد جواد طباطبايي مراجعه فرماييد). و ما از طرف شرق سدي شديم بر پيشروي مسلمانان سني مذهب در غرب، زيرا اگر عثماني با اروپايي ها درگير مي شد، شاه عباس دمار از دماغش در مي آورد. شيعه صفوي عامل تفرقه است و براي سني ها اولدورم(مي کشم) را فرياد مي زند. من هم مثل آقاي مهاجراني مي گويم شيعه و سني دو بال اسلامند اما کدام شيعه و کدام سني؟ سني مثل مولانا که مريدش امام علي است عامل وحدت است. سني مثل عطار که تذکره الاوليائش با وصف امام صادق آغاز مي شود، دوست داشتني است و سني که عامل بمب گذاري در کربلا و پاکستان و هر جاي ديگر است عامل تفرقه و از اسلام ناب بويي نبرده است و عامل دشمن است. يک حيوان که صورت انساني دارد و چهره ي کريه خود را پشت نقابي از اسلام پنهان کرده است. ما پيامبران يکي کتابمان يکي و خدايمان يکي است. چرا بايد چنين به جان هم بيفتيم؟ به سود چه کسي است؟ وقتي حماس و فتح به جان هم مي افتند چه کسي سود مي برد؟ از جنگ ايران و عراق آيا مگر نه اين است که اسرائيل بيشترين سود را برده و حداقل نيروگاه اتمي هر دو کشور را بمباران کرده و آب از اب هم تکان نخورده است. به ريسمان الهي چنگ زنيم و پراکنده نشويم.
يا حق
¤ نويسنده: نظري



:: بازديد امروز ::
27
:: بازديد ديروز ::
11
:: کل بازديدها ::
6091
:: درباره من ::
:: لينک به وبلاگ ::

:: آرشيو ::
گل های مکزیک [5]
نقد فیلم [8]
سياسي [12]
مذهبي [8]
شعر [6]
شخصيت ها [3]
خاطرات [4]

:: لينک دوستان من::
راما
مکتوب دکتر مهاجراني
ياداشت هاي يک دانشجوي رياضي
حاج عليرضا
سهيل
حياط خلوت
لبخند بر لبانت

::وضعيت من در ياهو ::

:: خبرنامه وبلاگ ::
نام: | |
ايميل: |