يا من اسمه دوا و ذکرهو شفا
عيد نوروز مثل هميشه به منزلش رفتيم ماشين را در زمين خالي جلوي خانه اشان پارک کردم و از ماشين پياده شدم و طبق عادت به پنجره خانه اشان در طبقه دوم نگاه کردم. سري بيرون آمد و صداي خوشحالي که عمو اينا آمدند. در هميشه باز بود به داخل رفتيم ديده بوسي و تبريک عيد.
-پس حاج آقا کجاست؟
-مي آيد. بفرماييد بالا.
چند دقيقه نگذشته بود که خبر رسيدنمان فضاي روستايمان را پر کرد و حاج آقا از راه رسيد و سلام تعارف و دست بوسي.
-حاجي خدا نکرده ناخوشي؟
- نه مقداري کبدم چرب شده چيزي نيست. دکتر گفته.
حاج شکراله عموي کوچکم را از همه ي عمو هايم بيشتر دوست دارم. راستش خيلي بوي آقام خدا بيامرز را مي دهد از شش سال پيش که آقام رفت به نوعي نقش پدري داشته و توانسته جاي خالي آقام را پر کند. از اون آدم هاي در خونه باز است که اگر 100 تا مهمان سر زده وارد خانه اش شوند از خوشحالي پر در مي آورد. هميشه دوست داشتم مثل او باشم. بعد از فوت آقام خودش نيز احساس کرده بايد بيشتر هوايمان را داشته باشد.
آري کبد حاجي چرب بود ولي نه آنقدر که تعداد گلبول هاي سفيد و قرمز را در شرايط بحراني قرار دهد. سه هفته پيش دوباره براي احوالپرسي به روستايمان رفتيم. حاجي نصف شده بود. خانم همه آزمايش ها را بررسي کرد و گفت بايد آزمايش مغز استخوان بدهد من مشکوکم. بچه هايش و خودش نگران شدند و حالا حدس خانم درست از آب درآمده است. حاجي به سرطان خون از نوع ام 4 که از همه خطرناک تر است مبتلا شده و دوباره دست ها بسوي آسمان دراز شد. ديشب در بيمارستان آيت اله خوانساري براي انجام مراحل شيمي درماني بستري شده. فکر سر و صورت بدون موي او مو را بر تنم سيخ مي کند و وحشت مرگ فضاي خانه ام را پر کرده. فکر نبودن او و پرواز روحش بد جوري به سرگيجه ام مي اندازد. آيا اين هم از آن نوع بيماري هاست که آدم فکر مي کند دعاي ملتمسانه هم بر آن افاقه نمي کند!؟ نمي دانم نااميد نيستم و فقط دعا و دعا....
يا حق