سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

یاد باد آن روزگاران


ساعت 4:16 عصر یکشنبه 95/5/3

من احمد شاملو را خیلی دیر شناختم. راستش اصلا در ادبیات مهارتی نداشتم. البته علاقمند بودم و هستم اما از این که شاعری بنام شاملو داریم خبر نداشتم تا دانشجوی کرمان شدم در دوره ارشد و با رامتین گلبانگ  هم اتاقی شدم. رامتین شاگرد استاد محمد  فیروزی بود که معمولا در کارهای استاد شجریان نوازنده عود است. او در حد یک استاد موسیقی در نواختن سه تار مهارت داشت و بسیار اهل مطالعه بود و حافظه قوی و از بر داشتن شعرهای  طولانی او را ممتازتر  کرده بود. آقای افشین به او لقب استاد داده بود و چنان این نام فراگیر شده بود که اساتید گروه ریاضی دانشگاه کرمان او  را استاد صدا می کردند. در همان نیمسال  اول یک شب که از درس و بحث و کلاس و مخصوصا قضایای  سخت آنالیز حقیقی  خسته شده بودیم رامتین شروع به خواندن شعر ساعت پنج عصر از فدریکو  گارسیا لورکا نمود.

زخم و مرگ
              در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
                    در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
                     در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
                      در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
                     در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند
                    در ساعت پنج عصر .
اینک ستیزِ یوز و کبوتر
                    در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبت‌بار
                    در ساعت پنج عصر .
ناقوس‌های دود و زرنیخ
                    در ساعت پنج عصر .
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
                    در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
                    در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
                    در ساعت پنج عصر ..........

غایب از نظر

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

چراکه تو دیگر مُرده‌ای
همچون تمامی مرده‌گان زمین.
همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌یی از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من  تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را لطف تو را
کمالِ پخته‌گیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.

زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می‌مویند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتون‌زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم.

.....

که استاد توضیح داد این شعر را لورکا در مدح دوست گاوبازش  ایگناسیو  سروده است که توسط گاو نری در اسپانیا کشته شده است.
خلاصه این شد سبب آشنایی من و شاملو که این شعر را به زیبایی ترجمه کرده است. در روسیه دوستی داشتم بنام ولادیمیر  از پدری اهل اکوادر و مادری روس تبار روزی از او که هم روس بود و هم اسپانیایی خواستم این شعر ساعت پنج عصر را به اسپانیایی بخواند که متاسفانه  ایشان اصلا لورکا را نمی شناخت و حسرت این شعر به زبان اسپانیایی  در دلمان ماند که ماند.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 5:41 عصر شنبه 95/4/26

روسها به عشق  اول piervi  lobov   می گویند و در دوران تحصیل در روسیه و مخصوصا کلاس زبان روسی خیلی از این عشق اول ها را مثال می زدند. البته در ادبیات خودمان هم مثال فراوان داریم و شاید برای هر کسی این عشق اول یکبار اتفاق افتاده باشد. ولی آن چیزی که در کلاس زبان روسی روی آن تاکید میشد این بود که این عشق به هیچ عنوان فراموش نمیشود. فامیل دوری داشتیم که عاشق دختر خاله خود شده بود و چنان شهرت این عشق فزونی یافته بود که عالم و آدم از ماجرای  عشق این دو باخبر بودند و به قول سعدی
هزار جهد بکردم که سر  عشق بپوشم
مبود  بر سر آتش میسرم  که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل بکس  نسپارم
شمایل تو بدیدم  نه عقل ماند و نه هوشم
که البته از شاهکارهای  سعدی شیرین سخن است. القصه  پدر پسر راضی به ازدواج این دو نبود و البته شاید نیت داشت از طایفه خودش دختری برای او بگیرد و در جامعه سنتی آن روز کسی جرات این را نداشت که روی سخن بزرگتر حرفی بزند. البته مادر هم تلاشش را کرد ولی نتیجه آن شد  که خلاصه آن دو بهم نرسیدند  و داغ عشق اول بر دل هر دو ماند که ماند.  یادم می آید دانشجوی کرمان بودم تابستان 71 بود روزی در منزل  پدری نشسته بودیم و یاد گذشته ها گل انداخته بود من به او گفتم که راستی هنوز به دختر خاله.... که دیدم چهره اش گر گرفت و گفت اگر او از در درآید همسرم و پنج بچه ام را جلوی پایش قربانی میکنم، اگر این کار را نکنم فرزند آقام نیستم.
در کلاس زبان روسی من مرتب ایشان را بخاطر داشتم. وقتی دوران تحصیل تمام شد به ایران آمده بودیم خبر گرفتم که بیمار شده است و سرطان خون او را در 55 سالگی به دیار باقی برد. در تشیع جنازه اش بیاد جمله معروف قربانی کردن بودم و وقتی چند بیل خاک از بهر صواب درون چاله مزارش میریختم  دختر خاله اش را دیدم  که از حال رفته بود و زنان داشتند آب به سر و رویش می ریختند. 
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 2:47 صبح دوشنبه 95/4/7

از منطقه آمده بودم مرخصی چند روزه ای و دیدار خانواده و این که شب بیست و یکم اراک باشم. معمولا غروب بیستم بر اساس سنت به دیدار اهل قبور میرفتم.  دیدار کسانی که دستشان از این دنیا کوتاه است تا بدانیم که توبه تا لحظه مرگ تعریف شده است اصلا یک تابع کراندار است و با مرگ در توبه بسته می‌شود.  بعد از مرگ دیگر توبه پذیرفته نمی شود اما تا در این جهانی در توبه باز است که نمونه اش رامسس سوم یا همان فرعون است که در آخرین لحظات ماندگار در این دنیا گفت که ای موسی بخدای تو ایمان آوردم و براساس این ایمان بسیار دیروقت  خداوند جسد او را نجات میدهد که الان زینت‌بخش  موزه بریتیش  است. آن موقع کسی را در قبرستان اراک نداشتیم زیرا تازه سیزده سالی از مهاجرتمان  گذشته بود و سالخوردگانمان در ده رفته بودند.  معمولا به سر مزار شهدا میرفتم و زیاد هم میرفتم اصلا خیلی دلم برای این مزارهای عطرآگین و منور تنگ میشد. شب بیست و یکم سال شصت و هفت داشتم سنگ مزار شهیدان را میخواندم که رسیدم به مزار شهید مجید نوری. تو کی رفتی پسر! تو کی رفتی شاگرد اول! چرا چنین بیخبر! چرا  تو رفیق  دوست داشتنی ام چرا تو مجید  عزیزم چرا تو! تو که خانواده پولداری داشتی اصطلاحا خیابان ملکی بودی چرا؟ دانشگاه نیامدی اما لیاقتت شریف بود خودت را وقف جنگ نموده بودی. محل شهادت بوارین کربلای 4. این جمله که وقتی خبر از غروب وجودش آوردند یادش طلوع کرد  بسرعت از خاطر گذراندم. سال 59 داشت تمام میشد کارت تبریکی با تصویر آیت اله طالقانی برآیم آوردی و چیزی پشت آن ننوشته   بودی و در نامه ای جداگانه عید را با یک بسم اله خوش خط  تبریک گفته بودی و گفتی علی کارت نو است اگر خواستی میتوانی با نوشتن پشت آن به کس دیگری هدیه دهی و این بهترین یادگاری تو بود ای پرپر شده بوارین! حال هر وقت به شب بیست و یکم میرسیم یادت طلوع می‌کند.  خوشا بحالت کم بودی در این دیار اما عالی بودی. یادت بخیر دوست خوب من.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:6 صبح شنبه 95/4/5

سلام دوستان خوبم. باز ماه رمضانی دیگر از نیمه گذشت و باز به شب قدر و ایام زاری و درخواست از درگاه خداوند رسیدیم. باز نشستن و ناله و زاری و باز ذکر الغوث الغوث که ما کسی را غیر از تو نمی شناسیم می دانیم که شب قدر در فرهنگ  ما مسلمانان از جایگاه ویژه‌ای  برخوردار  است. در سوره قدر گفته شده است که این شب برتر از هزار ماه است. اگر هزار را به دوازده تقسیم کنیم حدودا به عدد هشتاد و سه  میرسیم یعنی طول عمر یک انسان! یعنی اگر یک شبی چنین ارتباطت با معشوق  برقرار شد به اندازه یک عمر نسبتا طولانی بهره برده ای. یعنی در یک شب کار یک عمر را به انجام رسانده ای و قدرت را از زندگانی ستانده ای. به همین خاطر است که تو در جایگاه یک بنده واقعی قرار میگیری و خود و  عزیزانت  را دعا میکنی. نماز شب میخوانی قرآن به سر میگیری که بگویی من به دستورات این کتاب آسمانی پایبندم. از اعمال بسیار عالی در این شب خواندن دعای سراسر زیبای جوشن کبیر است که شاهکار ادبیات عشق و عرفان و عبودیت است و این هزار توصیف خداوند از بنده سراسر تقصیر نوید بخشش و مغفرت را را دارد که او در این شب تقدیر یکسان بندگان را رقم میزند.  به قول حافظ ما به دنبال تازه برات خداوند هستیم.  دنبال گوشه چشمی از یار که او بخشنده گناهان است.  آری در این شب باید دل داد و بهره برد و بیدار ماند تا در یک سال پیش رو بیدار دل باشیم قرآن بسر گرفت تا در یکسان آتی مرتب قرآن بخوانیم و بفهمیم و عمل کنیم. شب زنده دار ماند که مولی در این شبها که چه عرض کنم در بیشتر شبها شب زنده دار بود. بیاد مرد عشق و ایثار و شهادت اشک ریخت و بیادش  بود که او در همین شب قدر ذکر فزت و رب الکعبه  را سر داد.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 6:57 عصر شنبه 95/3/29

از طریق تلفن صحرایی گفتند که وسایل را جمع کنید ماشینی  میآید و آنها را به عقب می برد. حسین را صدا کردم و گفتم پیغام چنین است وسایل را جمع کنید. از گروهان توپخانه 105 میلیمتری با 67 نفر نیرو فقط 20 نفر مانده بودند و بقیه در تاریکی شب خودشان را گم و گور کرده و نمانده بودند پنج صبح مسئول طرح تیر هم رفت و هر چه فرمانده گروهان هوار کرد که او نرود او نماند و با رفتن او فقط به تکرار آخرین گراها دیده‌بان پرداختیم و آخرین گلوله های توپ را شلیک کردیم. حسین با فرزی خاصی انبردست آورد و گفت سیم دستگاه تلفن را قطع کن و بیسیم را روی کولت بینداز. با چاقوی که داشت سیمهای آنتن  دکلی  را باز کرد و ماشین رسید و یک وانت وسایل مخابراتی را بار زد و رفت و ما منتظر که برای خودمان هم ماشین باید همه به عقب رفته بودند دیگر حتی نیروی پیاده ای نبود که جامانده باشد. قاسم آنقدر پای توپ گلوله شلیک کرده بود که صورتش سیاه شده بود. آنقدر خداوند به این پسر صورت زیبایی داده بود که حد نداشت. بارها به او گفته بودم که چهره اش مرا یاد حضرت یوسف  می اندازد و او فقط خندیده بود. از بچه های خوب همدان بود  کم صحبت و خجالتی. ناگاه تانکها عراق و منافقین از قلاویزان  سرازیر شدند و ماشین نیامد که نیامد. حسین دهنی بیسیم را از من گرفت و به فرمانده قرارگاه چند فحش آبدار داد که پای هر توپ ما چهار هزار پوکه ریخته شده است این نشد رسم مردانگی! فرمانده گفت من برایتان ماشین فرستاده ام میرسد! ساعت از هشت گذشته  بود و یکی گفت خب آماده اسارت باشید که حسین گفت ما اسیر نمی شویم ما اعدام می‌شویم. نمی بینید تمام گلوله هایتان  را شلیک کرده اید این قانون نانوشته جنگ است. من 24 ماه است که خط اولم  و در چهار عملیات بزرگ شرکت کرده ام بی برو برگرد  ما را اعدام می‌کنند.  مقر توپخانه در چاله ای کنار رودخانه کنجانچم  قرار داشت و دشمن هیچ دیدی روی آن نداشت وگرنه شلیک گلوله ها جای این بحث ها را نمیداد. صدایی شنی تانکها دشمن داشت به گوش میرسید  که   ناگاه ماشین آیفایی  به مقر توپخانه وارد شد و کسی سرش را از قسمت جلو به بیرون آورده بود و فریاد  میزد سوار شوید و تند تند با کلاشی که به دست داشت هوایی شلیک میکرد. کرد ایلام بود و عرق کرده بود و مرتب  از ترس اینکه بدست دشمن نیفتیم فریاد میزد. اسلحه کلاش و بیسیم را برداشتم  و همه به یکباره سوار شدیم فرشته نجات رسیده بود. یک بررسی کردیم ببینیم کسی جانمانده باشد که دیدیم قاسم نیست من و حسین از آیفایی پایین پریدیم و فریاد کنان قاسم را صدا زدیم من به سمت تانکر آب و دستشویی حرکت کردم که دیدم قاسم ریلکس نشسته و دارد سرش را شامپو میزند  که حسین  گلویش  را نشان داد گفت قاسم آورده ای به اینجای من. قاسم سرش را گربه شور کرد و من دو سه تا تیر به تانکر آب شلیک کردم تا سالم به دست دشمن نیفتد  و سوار شدیم و همه جا را به رگبار بستیم. وقتی آخرین گلوله  ها را به انبار مهمات شلیک کردم و صدایی انفجاری نیامد فهمیدم ما همه گلوله ها را شلیک  کردیم. از قاسم پرسیدم حالا چه وقت شامپو زدن بود گفت میخواستم چهره خود را گرو بگذارم تا دشمن بخاطر جوانیم به من و شما  رحم کند. اگرچه منافقین در آن عملیات در صبح 28 خرداد 67 مهران را با کمک ارتش عراق و استفاده از سلاحهای شیمیایی تصرف کردند و شعار امروز مهران فردا تهران سردادند اما در کمتر از  40 روز بعدش در تنگه مرصاد به دام افتادند و خداوند انتقام سختی را با یاری سپاه اسلام از آنها ستاند.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:13 عصر چهارشنبه 94/12/12

انتخابات  اسفند نود و چهار

فیل در تاریکی نیست

 

من نمی دانم این را که بعضی ها می گویند که اصلاح طلبان شکست قاطع خورده اند،  یا اصولگرایان پیروزی قطعی به دست آورده اند. هر کس به نفع یا به ظن خویش مساله را تفسیر می کند اصلا شده است داستان فیل و تاریکی مولانا!! یادداشت: « ما اصول گراها » نوشته محمد مهاجری هم در این باب مثال زدنی است، که مرد و مردانه نشسته است و انتخابات را به زعم خویش تفسیر کرده است و نصیحت نموده که چرا چنین شد که در خیل سی نفره مجلس تهران حتی جا برای یک اصولگرا یافت نشده است؟ تحلیلش خوب است به دل می نشیند. همان بحثی است که عطاء اله مهاجرانی برای مجلس چهارم نوشت و جناح چپ را خطاب قرار داد که بروید و بنشینید و فکر کنید که چرا مجلس مملو از جناح چپ رقابت را به اصولگرایان و به قول خودمانی راستیان آن زمان باخته است. داوری آقای شجونی هم شنیدنی است که  گفته است: تهران پایگاه ضد انقلاب و وضد ولایت فقیه است. راستش را بخواهید این ادبیات را خوب نیست برای مردمی که وقت  پای صندوق ها ساعت وقت گذاشتند بکار برد. همین مردم بودند که بیست دو بهمن پا در کاب رهبر به خیابان ها آمدند و برای اهداف عالیه انقلاب شعار دادند، همین که آمدند و رای دادند، به قول مقام معظم رهبری ابتدا رای به نظام و از آنطرف رای به اصلاح طلبان. آخر مگر می شود که شورای نگهبان کسی را تایید کند و مردمی که بوی اقبال نشان دادند ضد انقلاب خواند که این نقض غرض است. عارف شخصیت کمی نیست به هر صورت مردم در چهره وی رئیس جمهور را می بینند و ابتکار هوشمندانه وی در انتخاب آقای روحانی را کسی از یاد نبرده است و نمی برد به همین خاطر مردم مترصد فرصت بودند تا بوی بگویند دستت درد نکند ما به پاس هوشمندی و از خودگذشگیتان در انتخابات ریاست جمهوری تو را و لیست تو را به مجلس می فرستیم تابدانید که ما نیز شما را و موقعیتتان را درک کردیم.  حال جناح اصولگرا باید بنشیند و برای چهار سال آینده فکر کند و همچنانکه قاطعانه مجلس چهارم را فتح نمود مجلس یازدم را فتح نماید. با ضد انقلاب خواندن مردم مشکلات جناح راست و اصولگرا حل نمی شود. من تحلیل سید عطا اله مهاجرانی همشهریم را می پسندم که آیت اله مهدوی کنی کم بزرگمردی نبوده که از میان ما رفته است و نقش شیخ بزرگ را برای جناح اصولگرا بازی می کرد قطعا نبود او کم ضایع ای نیست، چرا باید جانشینی درخور توجه و همسنگ و هم سطح مشارالیه تا کنون برایش پیدا نشده باشد. معتدلی چون حاج حبیب دیگر در صدر حزب موتلفه قرار ندارد که اگر بود هم لیست اصلاحطلبان متمایز بود و هم لیست اصولگرایان. از این که احمد توکلی مخالف خوان همه دولت ها در مجلس نیست من به سهم خویش ناراحتم. مجلس جای حساب کشی از دولت است و توکلی از این باب همتا کم داشت و دارد و نبودش را در مجلس دهم همه حس خواهند کرد. اما نکته آخری را که می خواهم بگویم این است که دیدید با ممنوع التصویری رئیس دولت اصلاحات صدای او نخوابید که شاید بر محبوبیت او افزوده شد و با یک پیام کوتاه شبکه ی اجتماعی کاری شد کارستان. پس بهتر است ما با هم همدلی داشته باشیم و زبان نرم بکار بریم. امروز فیلمی از یکی از سرداران پخش شد که مجلس تصویب کند رئیس جمهور باید بیل بزند و الخ، کاش در زمان دولت قبل هم این را می گفتید که مجلس صد درصدی خودتان بود، حالا این گونه خط و نشان کشیدن برای دولت و مجلس از زبان یک نظامی در شان سرداران دفاع مقدس نیست!! کمی بیشتر بیندیشیم و کمی معتدل تر باشیم. بهار نزدیک است بوی بهار را احساس کنیم به قول حضرت رسول هر وقت بهار را دیدید بسیار از قیامت یاد کنید.  در نهایت بدانید که نتیجه این انتخابات از صبح روز بعد از انتخاب حسن روحانی معلوم بود، مردم از تندروی ها خسته بودند و مملکت در معرض تحریم و تهدید و تحدید بود حال که روحانی را انتخاب کرده بودند باید قطعه های بریده شده این پازل را تکمیل می کردند که کردند. مطمئن هستم موفقیت برجام بی تاثیر در این نتیجه نبوده است. مردم با برجام هستند و تیم ظریف را تنها نگذاشته اند. به نتایج انتخابات خبرگان اگر نیم نگاهی داشته ایم نشان از این دارد که مردم هوشمندانه سخنان بزرگان و عملکرد آنان را زیر نظر دارند. چه کسی باور می کرد که آیت اله دری نجف آبادی چهارم این فهرستی شود که هاشمی در راس آن است، زیرا کسی که به رد صلاحیت زیاد نامزدهای انتخابات معترض بود و با شهامتی بی نظیر آن را  اعلام کرد آقای دری بود. سالهاست آقای دری امام جمعه اراک هستند و آنچنان در معرض تماشا و رسانه های تهرانی قرار ندارد اما رای بالای او نشان از هوش مردم است و این نشان می دهد که فیل در تاریکی نیست، فیل در معرض نور است باید به آن نگاه کردد. یا حق  

 


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 8:52 صبح یکشنبه 94/11/25

بنام خدا سلام دوستان خوبم. داشتم در مورد کلیدر می نوشتم. چه بخواهیم و چه نخواهیم کلیدر از طولانی ترین رمان های جهان شاید باشد و دولت آبادی برای نوشتنش آرتروز گردن گرفته و فصل بزرگی از زندگی اش را وقف نوشتن آن نموده است. می گوید با لحظه لحظه ی خارهای بیابانهای اطراف کلیدر شب و روز زندگی کرده است. وقتی رمان را می خوانی برایت فضایی مجسم می شود و این فضا کاملا واقعی است یعنی آدم خودش را در بطن داستان احساس می کند. این همه شخصیت در این داستان وجود دارد چه مثبت و چه منفی اما همه باورپذیرند زیرا ما در اطراف خویش نمونه کامل آنها را داریم و با آنها زندگی کرده ایم.  داستان با شکست نهضت گلمحمد به انتها می رسد و حتی یک نفر از ارباب ها خون از دماغشان نمی آید. اما نجات جان پسر گلمحمد و زنده ماندنش این نهیب را می زند که شاید کسی بخواهد کلیدر را ادامه دهد زیرا مگر نبرد بین خوبی و بدی یا خیر و شر انتها دارد، تا بوده همین بوده که نبرد همواره بین این دو برقرار بوده و همواره این نبرد شیرین و خواندنش لذت بخش است شاید فرزندان دولت آبادی اگر به قلم پدرشان علاقمند باشند بنشینند و داستان را ادامه دهند. مثل رمان بربادرفته که بالاخره یک نوه ای از آن خاندان مارگارت میچل کار را ادامه دادند و اسکارلت را خلق کردند. یکی از شخصیت های خوب این رمان طولانی مارال است که دختر عبدوس یعنی دایی گلمحمد است و به نامزدی دلاور است و بر سر قضیه قتلی نامزد و پدرش به زندان افتاده اند و داستان با او آغاز می شود که برای کسب تکلیف  به ملاقات پدر و شوهر آینده اش می رود. او با زندان شدن پدر دیگر پناهی ندارد و تنها راهشان این است که به عمه بلقیس پناه ببرد. اسبی دارد به نام قره آت که فقط به مارال سواری می دهد. مارال به سمت روستای عمه خویش می رود  در بین راه در حال آب تنی مورد نگاه نامحرمی قرار می گیرد که ازقضا بعدا همین نامحرم گلمحمد از آب در می آید و شاید از همانجا معلوم می شود که مارال دیگر از آن دلاور نخواهد بود. اما تن دادن مارال به زن دوم گلمحمد از فصل هایی است که خواندنش چندش آور است. زیور زن اول گلمحمد جلوی رویشان است و اتفاقا دولت آبادی تا آنجا که می تواد با زیور همدردی می کند و حالات و روحیات زیور را که حاضر است گلوی مارال را بجود، به زیبایی تصویر می کند اما زیور نازاست و برای قهرمانی چون گلمحمد که فرزندی ندارد شاید دم دستترین همسر همین مارال باشد که بالاخره ازدواجش با گلمحمد بوی خیانت به نامزدش را می دهد اما شخصیت ها را باید خاکستری دید. آری مارال  بعد از سالها شاید بیست سال به عمه بلقیس پناه می آورد و درگیر قصه گلمحمد می شود و داستان ادمه می یابد. از وقتی گلمحمد توانست قره آت را رام کند و از او سواری بگیرد می توان گفت که مهرش به دل مارال افتاد و نگاه او که خواستن از ان می بارید از دید تیز زیور دور نماند اما زیور کاری از دستش بر نمی اید اگرچه مخالف این وصلت است اما تن به جبر زمانه می دهد و با این وصلت سر می کند و دوست دارد شوهرش هم گوشه ی چشمی هم به او داشته باشد. او سهمش از زندگی همینقدر است که جان بکند تا زنده بماند و با هووی زیبا و جوانتر سر کند و از نقش اول در زندگی حالا به نقش دوم برسد. زندگی است دیگر!!


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:27 عصر پنج شنبه 94/11/8

بنام خدا

آری گفتم که کلیدر خواندنش زمان می برد و هستند کسانی که با سرعت این کتاب را تمام می کنند. آقای عیسی شراهی دانشجوی دکتری دکتر پیغان گفت که در عید یک بار خواندن آن را به اتمام رسانده است یعنی در تعطیلات دوهفه ای نوروز می شود هر روز حدوذا دویست صفحه که باید روزی حداقل شش ساعت خوانده باشد. اما چون من می خواستم یادداشت بردارم به همین منظور نوشتن و خواندن همزمان قطعا وقت بیشتری می طلبید.

نادعلی از شخصیت هایی که خودش یک فصل جداگانه یا می توان گفت یک رمان جداگانه است. او عاشق صوقی است اما صوقی دل در عشق مدیار دایی گلمحمد دارد. وقتی دایی گلمحمد به همراه او و پسرخاله اشان قصد دزدیدن صوقی را دارند نادعلی به تیری دایی گلمحمد را می کشد و درگیر ماجرا می شود. پدرش در این درگیری از بین می رود و صوقی راهی بیابانها و در نهایت رقاصه ای و دیگر هیچ. دار و ندار نادعلی به دست دایی اش باباقلی بندار در معامله ای بلعیده می شود و خیلی من دلم میخواست که نادعلی به گلمحمد به پیوندد  و مثلا در جنگ آخر داستان به تیری بندار را از پای درآورد اما با همه تردیدهایش نادعلی به گلمحمد نمی پیوندد ولی با او نیز نمی جنگد. بندار بهترین شخصیت منفی قصه است و واقعا وجودش هم لازم و هم حال آدم را بهم میزند. چقدر ما افراد مثل بندار در دروبرمان داریم. یک منافق فرصت طلب که فقط پول را می شناسید و بس. فرزند بزرگش اصلان نیز لنگه خودش است یعنی دارد جا پای پدر می گذارد. ازدواجش فقط برای پول است مغازه دار است و فرصت طلب! اما برادرش شیدا با آنکه پسر بندار است اما هواسش نیست پول را نمی شناسد. و شخصیتی است که خودش را نیافته است. دو برادر بنام عباسجان و قدیر فرزندان کربلایی خداداد نمونه بارز افراد زخم خورده و خورده بورژوا که به نکبت افتاده اند. پدرشان روزی کارواندار بوده و بار از ترکمنستان به ایران می برده و میاورده و حالا با آمدن کامیون نتوانسته شغلش را بروز کند و از عرش به فرش نشسته است. هر دو فکر می کنند که پدر پول دارد و به آنها نمی دهد. هر دو ناجوانمردند، هر دو نمونه آدمهای بدبخت! و از فراز زیبای داستان سربریده شدن شتر قدیر توسط بندار است.  یک روستایی می داند عشق به حیوان یعنی چه. واقعا وقتی در ده زندگی می کردیم و پدرم گوسفندی را که من می چراندم می فروخت تا مدتها از غصه حالم بد بود و رویم نمی شد به او بگویم من این حیوان را دوست دارم آن را نفروش تا چه رسد به اینکه بخواهد آن را سرببرد! قدیر شخصیتی است که به هر دری می زند تا مقداری در آمد داشته باشد عاشق زنی است به نام لالا که خودش حالا زن چوپان بندار یعنی چپاو است و فقط نمی داند با این عشق ته مانده چه کند. همان زن یعنی لالا عاشق شیداست اگرچه در عقد گوسفندچران بندار است. و شیدا دل در عشق خواهر گلمحمد  یعنی شیرو دارد که زن ماه درویش است که او خودش نوکر بندار است. حلقه اتصال جاجای این داستان همین نقش منفی یعنی بندار که باز خودش با این که ارباب و خورده بورژواست اما نوکر یک ارباب شهری به نام آلاجاقی است. همه جای داستان با روستای قلعه چمن که خان آن بندار است چفت و بست می شود و این بندار شخصیت جالبی دارد و کاملا قابل باور! دولت آبادی در پرورش شخصیت بندار به توفیق کامل می رسد. ادامه دارد


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:44 عصر سه شنبه 94/10/29

بنام خدا

دوستان گرامیم سلام. این نیمسال تحصیلی هم گذشت و این عمر چقدر زود می گذارد. چند سال پیش بود که از طرف جایی مقرر گردید که برای همسرم هدیه ای بخرند و من پیشنهاد کتاب ده جلدی کلیدر دولت آبادی را برای  ایشان نمودم و آن اداره احتمالا بخاطر قیمت نه چندان بالای کتاب در آنزمان به سرعت موافقت کرد و کلیدر به خانه ما پا گذاشت. سالها گذشت و فرصت خواندن این رمان بزرگ بر دلم مانده بود تا امسال روز هفتم مهر نود و چهار خواندن آن آغاز شد و باید بگویم دولت آبادی خوب نوشته که من نتوانستم کتاب را کنار بگذارم و در اوایل دی ماه کمی کمتر از سه ماه آن را تمام کردم و بر این مرد بزرگ درود فرستادم. خواندن کلیدر مانند فتح دماوند است و آنانی که تجربه فتح قله های سخت را دارند می دانند که چه می گویم. باید در فتح قله های مرتفع گام به گام قدم برداشت، وگرنه خستگی آدم را از پا می اندازد و از رفتن منصرف! شخصیت اصلی گل محمد را باید بصورت خاکستری دید. او در ابتدا حتی نامزد دلاور را که به نام ایشان است، بر خلاف عرف عقد می کند و یک نقطه منفی در ذهن خواننده بجا می گذارد اما در ادامه با دانستن این که زنش نازاست و زیور چند سالی از او بزرگتر است این ازدواج مقداری توجیه  پذیر است اما در ادامه حتی با خیانت دلاور منطق آن نیز افزایش می یابد. داستان در منطقه کلیدر جایی بین سبزوار و نیشابور آغاز می شود و در فضاسازی و آوردن تاریخ تخیلی بخشی از این مرز و بوم دولت آبادی به توفیق نسبی می رسد و شکست گل محمد در انتهای داستان کاملا منطقی از آب در می آید. از شخصیت های خوب داستان مادر گلمحمد یعنی همین بلقیس است که نمونه کامل یک زن مقاوم، با جرات، ایرانی رنج دیده و دنیا دیده است و بسیار مورد احترام هر خواننده ای قرار می گیرد. خدابیامرز فهیمه راستگار همسر آقای نجف دریابندری مترجم برجسته این مرز و بوم  دوست داشت اگر فیلم این داستان ساخته شود نقش بلقیس را بازی کند که بسیار هم از نظر فیزیک با توجه به فیلم شیرسنگی به چهره ایشان می آمد. حیف که فیلم ساخته نشد و راستگار هم به رحمت ایزدی پیوست. باز از شخصیت های بسیار صمیمی خان عمو یا عموی گلمحمد است که وجودش بسیار در داستان  جا افتاده. کسی که حسرت داشتن پسر دارد اما بچه های برادرش جای پسرانش را برایش پر می کند و مرگ او در کنار برادرزاده اش از قسمت های بسیار فاجعه بار داستان است. او نیز خاکستری است یک بار اشتباه می کند اما سریع جبران می کند و وقتی مردم را علیه خان خرسف می شوراند و می داند که این مردم جرات این کار را ندارد به شکست نهضت گل محمد ایمان می آورد. ادامه دارد


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:19 عصر دوشنبه 94/10/21

بنام خدا

از آنوقتی که پای تلگرام به خانه ها باز شد باید بگویم خودم هم حوصله دیدن وبلاگ خودم را ندارم. راستش قبلا همین یک سال پیش روزی نبود که چند بار به دیدن وبلاگ خود نروم، اما از وقتی این شبکه اجتماعی همه گیر شد و حضور همه تقریبا حتی افرادی از روستایمان در آن جدی شد دیگر به این نتیجه رسیدم که کار وبلاگ تمام است. من واقعا وبلاگم را و نوشته هایم را دوست داشتم و تعدادی وبلاگ بود که مرتب سر می زدم و مطلب می گذاشتم و جواب می گرفتم اما تلگرام و وایبر آمدند و در تمام آنها را بستند. نمی دانم چند مطلب دیگر اینجا خواهم گذاشت اما خواستم بگویم عمومیت و سادگی کار با تلگرام و سایر شبکه های مشابه باعث که آنها نتوانند در مقابل موج جدید مقاومت کنند و به تاریخ سپرده شدند.

روزگار غریبی است
سرعت فناوری بالاست
عاشقی دیگر همانند گذشته
نیست ما را همچنان پیدا
من نمی دانم
شاید خوب باشد
یا نباشد
اما نیک می دانم
درگشته ما بیشتر
در کنارهم
گذر کردیم و بودیم خوشاخوشان مردم
اینک در کنار هم ولی بیگانه با هم گشته ایم .....
یا حق


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
6
:: بازدید دیروز ::
96
:: کل بازدیدها ::
166862

:: درباره من ::

یاد باد آن روزگاران

علی محمد نظری
من اگر وقت داشتم بیشتر می نوشتم. اینجا حدیث نفس است. نوشتن در باره خویشتن است و شاید در باره دنیایی که در آن بسر می بریم.

:: لینک به وبلاگ ::

یاد باد آن روزگاران

::پیوندهای روزانه ::

:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

یزد، شیرکوه، دکتر محمد مشتاقیون . هوشنگ ابتهاج . نوروز . محمد رضا مجیدی . ماه رجب، . لجور . گوسفند سرا. دماوند . گوزن ها، مسعود کیمیایی . کتاب قانون، پرویز پرستویی مازیار میری . عید رمضان . عمره مفرده . عشق پیری . عاشقی، نماز شب . شیخ صنعان . شیخ اصلاحات، میرحسین، انتخابات 22 خرداد . شهید ابراهیم نظری، ابراهیم همت، ابراهیم حاتمی کیا . سیل، روستای سیدون . سرمین منی، مشعر، عزفات، حج . روستای سیدون . رمی جمره- ابراهیم خلیل الله . رمی جمرات. بلعام بن باعور، . رسمی قطعی . ربنای شجریان . دیوار کعبه . دوره گرد . دماوند، کوهنوردی . دماوند، راسوند، سفیدخانی . دماوند . حمید مصدق، سیب . حضرت داود (ع) . حضرت ابوالفضل، نوحه سرایی . حج، عید قربان . پرویز شهریاری . بلاگفا. دفتر ایام . بابا شهباز . اولین روز دبستان . امام حسین (ع)، محرم، آیه اله بروجردی . اعراف . آملا عباس، قره بنیاد . آتش، قیصر امین پور .

:: آرشیو ::

گل های مکزیک
نقد فیلم
سیاسی
مذهبی
شعر
شخصیت ها
خاطرات
داستان
اجتماعی
سفرنامه
آبان 90
مهر 90
شهریور 90
مرداد 90
تیر 90
اردیبهشت 90
اسفند 89
دی 89
آذر 89
آبان 89
آذر 84
آذر 90
دی 90
اسفند 90
بهمن 90
فروردین 91
اردیبهشت 91
خرداد 91
تیر 91
شهریور 91
مرداد 91
دی 91
آذر 91
بهمن 91
اسفند 91
فروردین 92
خرداد 92
تیر 92
مرداد 92
شهریور 92
مهر 92
آبان 92
آذر 92
بهمن 92
اسفند 92
فروردین 93
خرداد 93
اردیبهشت 93
تیر 93
مرداد 93
مهر 93
دی 93
اردیبهشت 94
اسفند 93
خرداد 94
شهریور 94

:: اوقات شرعی ::

:: لینک دوستان من::

بوی سیب BOUYE SIB
.: شهر عشق :.
انا مجنون الحسین
گزیده ای از تاریخ تمدن جهان باستان (ایران، مصر‍، یونان
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
مکتوب دکتر مهاجرانی
یاداشت های یک دانشجوی ریاضی
حاج علیرضا
سهیل
حیاط خلوت
بانو با سگ ملوس(فرشته توانگر)
صد سال تنهایی(هنگامه حیدری)
یادداشت های یک دانشجوی ریاضی(محسن بیات)
پردیس( حسین باقری)
دستنوشته های بانو

:: لوگوی دوستان من::




::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::