سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

یاد باد آن روزگاران


ساعت 10:11 صبح سه شنبه 95/6/23

وقتی ماه حج فرا میرسد دل آدم یاد منی و مسجد الحرام و مسجد النبی میکند.  یاد سرزمین حجاز هوش از سر آدم می رباید.  به قول دکتر نشوادیان  هیچ سفری چون سفر حج نیست. امیدوارم که این آل سقوط دست از لجاجت بردارند و راه این سفر استثنایی را برای ایرانیان هموار کنند. امشب پس از چند سال به جلسه قرائت قرآن همولایتی ها یعنی قره بنیادی های مقیم اراک  رفتم و بحث به سوره صافات رسیده است.  آیه 102 تا 107  داستان ذبح کردن فرزند حضرت ابراهیم بحث شده است."و چون در کار و کوشش به پای او رسید گفت ای فرزندم من در خواب دیده ام که سر تو را می برم بنگر که در این کار چه می بینی؟ گفت پدر جان آنچه فرمانت داده اند انجام بده که بزودی مرا بخواست خداوند از شکیبایان خواهی یافت."  .....
مفسران از جمله میبدی زمخشری و ابوالفتوح در باره این که قربانی مورد اشاره در آیات 102 لغایت 107 این سوره اسماعیل یا اسحاق هستند، بحث کرده اند. البته من فکر میکنم مولانا اعتقاد داشت که ذبیح همان اسحاق است زیرا در شعر این کیست این کیست این می گوید اسحاق و قربان توام.  اما این سه بزرگوار استدلالهای جالبی آورده اند که ذبیح الله  به احتمال قریب به یقین   حضرت اسماعیل علیه السلام جد حضرت رسول است از آن جمله:  
اول  آنکه ابن عباس و محمد بن کعب قرضی و جماعتی از تابعین بر آن بوده اند که مراد از ذبیح، حضرت اسماعیل(ع) بوده است و درثانی از حضرت رسول روایت شده است(ابن عباس  هم این روایت را نقل کرده است ) که حضرت فرمودند " انا ابن ذبیحین "(من فرزند دو ذبیح هستم) که مراد از آن یکی جد بزرگش اسماعیل و دیگری پدرش عبدالله است  که عبدالمطلب نذر کرده بود اگر چاه زمزم به آب رسد یکی از فرزندان خود را  قربانی کند، سپس هنگام وفای به نذر بنی هاشم نگذاشتند و به او گفتند بجایش شتر ذبح کن و قرعه بین عبدالله و شتر و بنام عبدالله و عبدالله و ده شتر بنام عبدالله تا رسید به عبدالله و صد شتر و او صد شتر بجای عبدالله قربانی کرد و از آنموقع دیه انسان  شد صد شتر (زمخشری و ابوالفتوح ) و سومین دلیل در همین سوره بعد از تعریف ماجرایی که پدر و پسر سربلند از این امتحان عظمی بیرون آمدند خداوند میفرماید و بشرناه  باسحاق یعنی تا کنون اسحاق نبوده است و الان بشارت زاده شدنش داده شده است.  آیه 107 و فدیناه  بذبح عظیم( و بجای او قربانی بزرگی را به فدیه پدیرفتیم)‌ غالب مفسران شیعه و اهل سنت در اینجا گفته اند که مراد از ذبح عظیم اینجا قوچ است و علامه طباطبایی(ره)  فرموده‌اند چون این ذبح به امر الهی بوده است لذا عظیم است وگرنه خود ذبح فی النفسه عظیم نبوده است. و میبدی بر آنست که این قوچ قربانی هابیل بوده است و سالها در بهشت چرا کرده است به همین خاطر عظیم است و از ملامحسن فیض کاشانی در تفسیر صافی و دیگر مفسران شیعه در عیون اخبار الرضا  نقل شده است که مراد از ذبح عظیم حضرت سید الشهدا علیه السلام  است که از ذریه ابراهیم است و او قربانی عظیمی بود که جانشین ذبح اسماعیل را گرفت.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 9:50 صبح دوشنبه 95/6/8

سال 1370 برای دوره ارشد راهی دیار کرمان شدم. نه ماهی از استخدامم در شرکت ماشین سازی اراک میگذشت و شش ماهی بود رسمی قطعی شده بودم و راستش حقوق خوبی هم میگرفتم،  اما این هوس درس خواندن دست از سرم برنمیداشت،  لاجرم دل به دریا زدم و تقاضای شش ماه مرخصی بدون حقوق را به دفتر معاون طرح و برنامه آقای احسنی زاده دادم و با اتوبوس به اصفهان و از آنجا با پرداخت 160 تومان به کرمان رفتم و نبود خوابگاه و مشکلات در ابتدا مقداری اذیت کرد اما با راه اندازی خوابگاه جدید یعنی خوابگاه پنج و اختصاص طبقه چهارم به دانشجویان کارشناسی  ارشد و هم اتاقی با استاد رامتین گلبانگ روزگار روی خوشش را به ما نشان داد. البته دوستان دیگر دکتر صافی و دکتر افشین و دکتر شجاع از نعمات خداوند بودند. اصلا باورم نمیشد این همه آدم با صفا در کنارم باشند، راستش روی زمین بند نبودم و عجیب دوره ای بود این دوره ارشد. حمید یا همان دکتر افشین متاهل زن و زندگی را رها کرده بود و برای ادامه تحصیل غم غربت و دوری را به جان خریده بود و در حل مسائل سخت آنالیز ریاضی  غوغا بود. روزی سی و پنج نخ سیگار مگنا  بسته ای چهل تومان می‌کشید  و باید یکسره چای میخورد. دو فلاسک داشت یکی آب و دیگری چایی و هر وقت برای خودش چای میریخت  آنقدر معرفت داشت که مرا بی نصیب نگذارد،  کمتر اهل کلاس  رفتن بود و بیشتر به مطالعه فردی اعتقاد داشت و اصلا دوره کارشناسی را بدین شیوه طی کرده بود. احمد یا همان دکتر شجاع متاهل  و سه پسر قد و نیم قد داشت با اینکه خوابگاه گرفته بود اما با خانواده در داخل شهر دو اتاق اجاره کرده بود روز یا چه عرض کنم تا دو نصف شب بعضی اوقات با  ما درس میخواند و آخر شب به منزل با مکافات  میرفت زیرا آنموقع دانشگاه شهید باهنر بیرون شهر بود و تاکسی تلفنی و این جور چیزها هنوز باب نشده بود. معلم بود و هفته ای دوازده ساعت هم کلاس مدرسه میرفت از آن بچه های با صفای روستا بی غل و غش و با پشتکار عالی  درس میخواند و شوخی های ما را که هر روز متنوع تر میشد تحمل میکرد و ساعت دو که از خوابگاه میرفت هفت دوباره خوابگاه بود و اولین جمله بعد از ورود با سر و صدا به اتاق علی مساله را حل کردی؟ و من میگفتم احمد جان تا نماز صبح که حل نشد حالا برو کتری را روی گاز بگذار.  اما استاد رامتین گلبانگ موجود عجیبی بود مهندسی کامپیوتر سخت افزار شیراز را تمام کرده بود و مجرد و با عشق به ریاضیات  این رشته را انتخاب کرده بود. هر نوع کتابی را خوانده بود روز اول که دیدمش روی ساعد دست چپش پر رنگ نوشته بود مامان من خوشبخت شدم. بی اختیار یاد فیلم دستفروش مخملباف افتادم و دیالوگ ماندگار مامان من خوشبخت شدم. بعد از آشنایی دیدم اتفاقا  مخملباف را میشناسد و بخاطر همین تاثیرگذار بودن این فیلم آن را روی دستش نوشته است.  تازه فهمیدیم سه تار میزند و وقتی اسم محمد فیروزی که برای شجریان عود مینوازد را به عنوان استاد خویش آورد و گفت که سه تارش را آقای تجویدی برایش خریده است تازه فهمیدم که او آدم حسابی است و فرصتی است برای یادگیری و تکمیل دانسته ها. شاعر بود و چه جور شعر میگفت.
این چنین خسته چرا
مست و پر بسته چرا
.... ادامه دارد


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 1:43 عصر دوشنبه 95/5/25

بنام خدا

توی شهر کاسبی می کردم و معمولا آدامس  میفروختم  آدامس خروس و آدامس هدهد. خروس برای  شهری ها و هدهد برای دهاتی ها.  یک بسته آدامس هدهد شصت تایی را شش تومان از مغازه آقای عطار پور خدابیامرز میخریدیم هر روز اول صبح ساعت هفت مغازه اش را با خواندن سوره توحید آغاز میکرد و تا قل و هولایش  تمام میشد و کرکره مغازه اش در اول بازار با بالا میرفت شش تومان روی میز آهنی اش میگذاشتم و میگفتم یک بسته هدهد. او هم بسم الله  میگفت و دشت اول صبح را از دست پسرک لاعزی چون من دریافت میکرد. این کار هر روزه ام بود. تمام ساعت حرکت مینی بوس های دهاتها را در کوچه مرغی ها از بر داشتم و قبل از حرکت هر ماشین ده بداخل اتوبوس یا مینی بوس  میرفتم و آدامسهای خود را به عنوان آخرین سوغات پیرزنها  به آنها میفروختم و آنهایی که چیزی برای سوغات  نخریده بودند مشتری هایم بودند و معمولا کار و کاسبی ام خوب بود و برای هر بسته سه الی چهار تومان عایدی داشتم. 
آخوندی را میدیدم که حوالی ساعت  یازده به اول خیابان حصار می آمد و از نانوایی  سنگکی آنجا یک عدد سنگک میگرفت و مردم برای دیدن پیرمرد و دست بوسی بال بال میزدند و او به کسی اجازه این دست بوسی را نمیداد.  مرد نانوا معمولا میخواست به او بدون نوبت نان بدهد ولی او اجازه نمیداد. بعد از گرفتن نان از خیابان پهلوی که الان خیابان امام شده از جلوی مسجد قدس که قبلا بستنی فروشی نوبخت بود او وارد بازار میشد. تا وارد بازار میشد   مردم همه کرکره مغازه اشان را می بستند و به احترام او بیرون می آمدند و دست به سینه عرض ادب می کردند و حاج آقا به مردم میگفت مغازه هایتان را نبندید به کارتان برسید بخدا راضی نیستم و مردم پشت سر او براه می افتادند و فوج جمعیت بود و رفتن به مسجد آ اکبر در انتهای محسنی و جا و راه نبود برای گذاردن نماز ظهر و عصر به امامت ایشان. و این کار هر روزه ایشان و فوج جمعیت هر روزه. بعد فهمیدم که او عارف بزرگ شهر حضرت آیه اله امامی خوانساری رضوان اله علیه بود و اراکی ها او را آیه اله امامی میگفتند.  عطا مهاجرانی در کتاب میناگران این واقعه را از دید خودش به تصویر کشیده است. آیه اله امامی در سال 59 دار فانی را وداع گفت و مزار او الان در وسط بهشت زهرا است و به گونه ای است که همه خیابانهای بهشت زهرا به سمت مقبره او ختم میشود. یک مرکز ثقل برای بهشت زهرا. میگفت قرآن چهار مرحله فهم دارد. اول کلمات است که مخصوص عوام است و چون عوام زیاد هستند اکثر قرآن کریم را کلمات تشکیل میدهند دویم حقایق که مخصوص خواص است و سوم دقایق که مخصوص اولیا خواست و چهارم لطایف البته اگر اشتباه  نکنم  که مخصوص پیامبرانند  و فقط آنها آن را میفهمند. خدا این مرد بزرگ را قرین رحمت کند


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 4:16 عصر یکشنبه 95/5/3

من احمد شاملو را خیلی دیر شناختم. راستش اصلا در ادبیات مهارتی نداشتم. البته علاقمند بودم و هستم اما از این که شاعری بنام شاملو داریم خبر نداشتم تا دانشجوی کرمان شدم در دوره ارشد و با رامتین گلبانگ  هم اتاقی شدم. رامتین شاگرد استاد محمد  فیروزی بود که معمولا در کارهای استاد شجریان نوازنده عود است. او در حد یک استاد موسیقی در نواختن سه تار مهارت داشت و بسیار اهل مطالعه بود و حافظه قوی و از بر داشتن شعرهای  طولانی او را ممتازتر  کرده بود. آقای افشین به او لقب استاد داده بود و چنان این نام فراگیر شده بود که اساتید گروه ریاضی دانشگاه کرمان او  را استاد صدا می کردند. در همان نیمسال  اول یک شب که از درس و بحث و کلاس و مخصوصا قضایای  سخت آنالیز حقیقی  خسته شده بودیم رامتین شروع به خواندن شعر ساعت پنج عصر از فدریکو  گارسیا لورکا نمود.

زخم و مرگ
              در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
                    در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
                     در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
                      در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
                     در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذرِ نیکل و بذرِ بلور افشاند
                    در ساعت پنج عصر .
اینک ستیزِ یوز و کبوتر
                    در ساعت پنج عصر .
رانی با شاخی مصیبت‌بار
                    در ساعت پنج عصر .
ناقوس‌های دود و زرنیخ
                    در ساعت پنج عصر .
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
                    در ساعت پنج عصر .
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
                    در ساعت پنج عصر .
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
                    در ساعت پنج عصر ..........

غایب از نظر

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

چراکه تو دیگر مُرده‌ای
همچون تمامی مرده‌گان زمین.
همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌یی از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من  تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را لطف تو را
کمالِ پخته‌گیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.

زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می‌مویند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتون‌زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم.

.....

که استاد توضیح داد این شعر را لورکا در مدح دوست گاوبازش  ایگناسیو  سروده است که توسط گاو نری در اسپانیا کشته شده است.
خلاصه این شد سبب آشنایی من و شاملو که این شعر را به زیبایی ترجمه کرده است. در روسیه دوستی داشتم بنام ولادیمیر  از پدری اهل اکوادر و مادری روس تبار روزی از او که هم روس بود و هم اسپانیایی خواستم این شعر ساعت پنج عصر را به اسپانیایی بخواند که متاسفانه  ایشان اصلا لورکا را نمی شناخت و حسرت این شعر به زبان اسپانیایی  در دلمان ماند که ماند.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 5:41 عصر شنبه 95/4/26

روسها به عشق  اول piervi  lobov   می گویند و در دوران تحصیل در روسیه و مخصوصا کلاس زبان روسی خیلی از این عشق اول ها را مثال می زدند. البته در ادبیات خودمان هم مثال فراوان داریم و شاید برای هر کسی این عشق اول یکبار اتفاق افتاده باشد. ولی آن چیزی که در کلاس زبان روسی روی آن تاکید میشد این بود که این عشق به هیچ عنوان فراموش نمیشود. فامیل دوری داشتیم که عاشق دختر خاله خود شده بود و چنان شهرت این عشق فزونی یافته بود که عالم و آدم از ماجرای  عشق این دو باخبر بودند و به قول سعدی
هزار جهد بکردم که سر  عشق بپوشم
مبود  بر سر آتش میسرم  که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل بکس  نسپارم
شمایل تو بدیدم  نه عقل ماند و نه هوشم
که البته از شاهکارهای  سعدی شیرین سخن است. القصه  پدر پسر راضی به ازدواج این دو نبود و البته شاید نیت داشت از طایفه خودش دختری برای او بگیرد و در جامعه سنتی آن روز کسی جرات این را نداشت که روی سخن بزرگتر حرفی بزند. البته مادر هم تلاشش را کرد ولی نتیجه آن شد  که خلاصه آن دو بهم نرسیدند  و داغ عشق اول بر دل هر دو ماند که ماند.  یادم می آید دانشجوی کرمان بودم تابستان 71 بود روزی در منزل  پدری نشسته بودیم و یاد گذشته ها گل انداخته بود من به او گفتم که راستی هنوز به دختر خاله.... که دیدم چهره اش گر گرفت و گفت اگر او از در درآید همسرم و پنج بچه ام را جلوی پایش قربانی میکنم، اگر این کار را نکنم فرزند آقام نیستم.
در کلاس زبان روسی من مرتب ایشان را بخاطر داشتم. وقتی دوران تحصیل تمام شد به ایران آمده بودیم خبر گرفتم که بیمار شده است و سرطان خون او را در 55 سالگی به دیار باقی برد. در تشیع جنازه اش بیاد جمله معروف قربانی کردن بودم و وقتی چند بیل خاک از بهر صواب درون چاله مزارش میریختم  دختر خاله اش را دیدم  که از حال رفته بود و زنان داشتند آب به سر و رویش می ریختند. 
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 2:47 صبح دوشنبه 95/4/7

از منطقه آمده بودم مرخصی چند روزه ای و دیدار خانواده و این که شب بیست و یکم اراک باشم. معمولا غروب بیستم بر اساس سنت به دیدار اهل قبور میرفتم.  دیدار کسانی که دستشان از این دنیا کوتاه است تا بدانیم که توبه تا لحظه مرگ تعریف شده است اصلا یک تابع کراندار است و با مرگ در توبه بسته می‌شود.  بعد از مرگ دیگر توبه پذیرفته نمی شود اما تا در این جهانی در توبه باز است که نمونه اش رامسس سوم یا همان فرعون است که در آخرین لحظات ماندگار در این دنیا گفت که ای موسی بخدای تو ایمان آوردم و براساس این ایمان بسیار دیروقت  خداوند جسد او را نجات میدهد که الان زینت‌بخش  موزه بریتیش  است. آن موقع کسی را در قبرستان اراک نداشتیم زیرا تازه سیزده سالی از مهاجرتمان  گذشته بود و سالخوردگانمان در ده رفته بودند.  معمولا به سر مزار شهدا میرفتم و زیاد هم میرفتم اصلا خیلی دلم برای این مزارهای عطرآگین و منور تنگ میشد. شب بیست و یکم سال شصت و هفت داشتم سنگ مزار شهیدان را میخواندم که رسیدم به مزار شهید مجید نوری. تو کی رفتی پسر! تو کی رفتی شاگرد اول! چرا چنین بیخبر! چرا  تو رفیق  دوست داشتنی ام چرا تو مجید  عزیزم چرا تو! تو که خانواده پولداری داشتی اصطلاحا خیابان ملکی بودی چرا؟ دانشگاه نیامدی اما لیاقتت شریف بود خودت را وقف جنگ نموده بودی. محل شهادت بوارین کربلای 4. این جمله که وقتی خبر از غروب وجودش آوردند یادش طلوع کرد  بسرعت از خاطر گذراندم. سال 59 داشت تمام میشد کارت تبریکی با تصویر آیت اله طالقانی برآیم آوردی و چیزی پشت آن ننوشته   بودی و در نامه ای جداگانه عید را با یک بسم اله خوش خط  تبریک گفته بودی و گفتی علی کارت نو است اگر خواستی میتوانی با نوشتن پشت آن به کس دیگری هدیه دهی و این بهترین یادگاری تو بود ای پرپر شده بوارین! حال هر وقت به شب بیست و یکم میرسیم یادت طلوع می‌کند.  خوشا بحالت کم بودی در این دیار اما عالی بودی. یادت بخیر دوست خوب من.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:6 صبح شنبه 95/4/5

سلام دوستان خوبم. باز ماه رمضانی دیگر از نیمه گذشت و باز به شب قدر و ایام زاری و درخواست از درگاه خداوند رسیدیم. باز نشستن و ناله و زاری و باز ذکر الغوث الغوث که ما کسی را غیر از تو نمی شناسیم می دانیم که شب قدر در فرهنگ  ما مسلمانان از جایگاه ویژه‌ای  برخوردار  است. در سوره قدر گفته شده است که این شب برتر از هزار ماه است. اگر هزار را به دوازده تقسیم کنیم حدودا به عدد هشتاد و سه  میرسیم یعنی طول عمر یک انسان! یعنی اگر یک شبی چنین ارتباطت با معشوق  برقرار شد به اندازه یک عمر نسبتا طولانی بهره برده ای. یعنی در یک شب کار یک عمر را به انجام رسانده ای و قدرت را از زندگانی ستانده ای. به همین خاطر است که تو در جایگاه یک بنده واقعی قرار میگیری و خود و  عزیزانت  را دعا میکنی. نماز شب میخوانی قرآن به سر میگیری که بگویی من به دستورات این کتاب آسمانی پایبندم. از اعمال بسیار عالی در این شب خواندن دعای سراسر زیبای جوشن کبیر است که شاهکار ادبیات عشق و عرفان و عبودیت است و این هزار توصیف خداوند از بنده سراسر تقصیر نوید بخشش و مغفرت را را دارد که او در این شب تقدیر یکسان بندگان را رقم میزند.  به قول حافظ ما به دنبال تازه برات خداوند هستیم.  دنبال گوشه چشمی از یار که او بخشنده گناهان است.  آری در این شب باید دل داد و بهره برد و بیدار ماند تا در یک سال پیش رو بیدار دل باشیم قرآن بسر گرفت تا در یکسان آتی مرتب قرآن بخوانیم و بفهمیم و عمل کنیم. شب زنده دار ماند که مولی در این شبها که چه عرض کنم در بیشتر شبها شب زنده دار بود. بیاد مرد عشق و ایثار و شهادت اشک ریخت و بیادش  بود که او در همین شب قدر ذکر فزت و رب الکعبه  را سر داد.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 6:57 عصر شنبه 95/3/29

از طریق تلفن صحرایی گفتند که وسایل را جمع کنید ماشینی  میآید و آنها را به عقب می برد. حسین را صدا کردم و گفتم پیغام چنین است وسایل را جمع کنید. از گروهان توپخانه 105 میلیمتری با 67 نفر نیرو فقط 20 نفر مانده بودند و بقیه در تاریکی شب خودشان را گم و گور کرده و نمانده بودند پنج صبح مسئول طرح تیر هم رفت و هر چه فرمانده گروهان هوار کرد که او نرود او نماند و با رفتن او فقط به تکرار آخرین گراها دیده‌بان پرداختیم و آخرین گلوله های توپ را شلیک کردیم. حسین با فرزی خاصی انبردست آورد و گفت سیم دستگاه تلفن را قطع کن و بیسیم را روی کولت بینداز. با چاقوی که داشت سیمهای آنتن  دکلی  را باز کرد و ماشین رسید و یک وانت وسایل مخابراتی را بار زد و رفت و ما منتظر که برای خودمان هم ماشین باید همه به عقب رفته بودند دیگر حتی نیروی پیاده ای نبود که جامانده باشد. قاسم آنقدر پای توپ گلوله شلیک کرده بود که صورتش سیاه شده بود. آنقدر خداوند به این پسر صورت زیبایی داده بود که حد نداشت. بارها به او گفته بودم که چهره اش مرا یاد حضرت یوسف  می اندازد و او فقط خندیده بود. از بچه های خوب همدان بود  کم صحبت و خجالتی. ناگاه تانکها عراق و منافقین از قلاویزان  سرازیر شدند و ماشین نیامد که نیامد. حسین دهنی بیسیم را از من گرفت و به فرمانده قرارگاه چند فحش آبدار داد که پای هر توپ ما چهار هزار پوکه ریخته شده است این نشد رسم مردانگی! فرمانده گفت من برایتان ماشین فرستاده ام میرسد! ساعت از هشت گذشته  بود و یکی گفت خب آماده اسارت باشید که حسین گفت ما اسیر نمی شویم ما اعدام می‌شویم. نمی بینید تمام گلوله هایتان  را شلیک کرده اید این قانون نانوشته جنگ است. من 24 ماه است که خط اولم  و در چهار عملیات بزرگ شرکت کرده ام بی برو برگرد  ما را اعدام می‌کنند.  مقر توپخانه در چاله ای کنار رودخانه کنجانچم  قرار داشت و دشمن هیچ دیدی روی آن نداشت وگرنه شلیک گلوله ها جای این بحث ها را نمیداد. صدایی شنی تانکها دشمن داشت به گوش میرسید  که   ناگاه ماشین آیفایی  به مقر توپخانه وارد شد و کسی سرش را از قسمت جلو به بیرون آورده بود و فریاد  میزد سوار شوید و تند تند با کلاشی که به دست داشت هوایی شلیک میکرد. کرد ایلام بود و عرق کرده بود و مرتب  از ترس اینکه بدست دشمن نیفتیم فریاد میزد. اسلحه کلاش و بیسیم را برداشتم  و همه به یکباره سوار شدیم فرشته نجات رسیده بود. یک بررسی کردیم ببینیم کسی جانمانده باشد که دیدیم قاسم نیست من و حسین از آیفایی پایین پریدیم و فریاد کنان قاسم را صدا زدیم من به سمت تانکر آب و دستشویی حرکت کردم که دیدم قاسم ریلکس نشسته و دارد سرش را شامپو میزند  که حسین  گلویش  را نشان داد گفت قاسم آورده ای به اینجای من. قاسم سرش را گربه شور کرد و من دو سه تا تیر به تانکر آب شلیک کردم تا سالم به دست دشمن نیفتد  و سوار شدیم و همه جا را به رگبار بستیم. وقتی آخرین گلوله  ها را به انبار مهمات شلیک کردم و صدایی انفجاری نیامد فهمیدم ما همه گلوله ها را شلیک  کردیم. از قاسم پرسیدم حالا چه وقت شامپو زدن بود گفت میخواستم چهره خود را گرو بگذارم تا دشمن بخاطر جوانیم به من و شما  رحم کند. اگرچه منافقین در آن عملیات در صبح 28 خرداد 67 مهران را با کمک ارتش عراق و استفاده از سلاحهای شیمیایی تصرف کردند و شعار امروز مهران فردا تهران سردادند اما در کمتر از  40 روز بعدش در تنگه مرصاد به دام افتادند و خداوند انتقام سختی را با یاری سپاه اسلام از آنها ستاند.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:13 عصر چهارشنبه 94/12/12

انتخابات  اسفند نود و چهار

فیل در تاریکی نیست

 

من نمی دانم این را که بعضی ها می گویند که اصلاح طلبان شکست قاطع خورده اند،  یا اصولگرایان پیروزی قطعی به دست آورده اند. هر کس به نفع یا به ظن خویش مساله را تفسیر می کند اصلا شده است داستان فیل و تاریکی مولانا!! یادداشت: « ما اصول گراها » نوشته محمد مهاجری هم در این باب مثال زدنی است، که مرد و مردانه نشسته است و انتخابات را به زعم خویش تفسیر کرده است و نصیحت نموده که چرا چنین شد که در خیل سی نفره مجلس تهران حتی جا برای یک اصولگرا یافت نشده است؟ تحلیلش خوب است به دل می نشیند. همان بحثی است که عطاء اله مهاجرانی برای مجلس چهارم نوشت و جناح چپ را خطاب قرار داد که بروید و بنشینید و فکر کنید که چرا مجلس مملو از جناح چپ رقابت را به اصولگرایان و به قول خودمانی راستیان آن زمان باخته است. داوری آقای شجونی هم شنیدنی است که  گفته است: تهران پایگاه ضد انقلاب و وضد ولایت فقیه است. راستش را بخواهید این ادبیات را خوب نیست برای مردمی که وقت  پای صندوق ها ساعت وقت گذاشتند بکار برد. همین مردم بودند که بیست دو بهمن پا در کاب رهبر به خیابان ها آمدند و برای اهداف عالیه انقلاب شعار دادند، همین که آمدند و رای دادند، به قول مقام معظم رهبری ابتدا رای به نظام و از آنطرف رای به اصلاح طلبان. آخر مگر می شود که شورای نگهبان کسی را تایید کند و مردمی که بوی اقبال نشان دادند ضد انقلاب خواند که این نقض غرض است. عارف شخصیت کمی نیست به هر صورت مردم در چهره وی رئیس جمهور را می بینند و ابتکار هوشمندانه وی در انتخاب آقای روحانی را کسی از یاد نبرده است و نمی برد به همین خاطر مردم مترصد فرصت بودند تا بوی بگویند دستت درد نکند ما به پاس هوشمندی و از خودگذشگیتان در انتخابات ریاست جمهوری تو را و لیست تو را به مجلس می فرستیم تابدانید که ما نیز شما را و موقعیتتان را درک کردیم.  حال جناح اصولگرا باید بنشیند و برای چهار سال آینده فکر کند و همچنانکه قاطعانه مجلس چهارم را فتح نمود مجلس یازدم را فتح نماید. با ضد انقلاب خواندن مردم مشکلات جناح راست و اصولگرا حل نمی شود. من تحلیل سید عطا اله مهاجرانی همشهریم را می پسندم که آیت اله مهدوی کنی کم بزرگمردی نبوده که از میان ما رفته است و نقش شیخ بزرگ را برای جناح اصولگرا بازی می کرد قطعا نبود او کم ضایع ای نیست، چرا باید جانشینی درخور توجه و همسنگ و هم سطح مشارالیه تا کنون برایش پیدا نشده باشد. معتدلی چون حاج حبیب دیگر در صدر حزب موتلفه قرار ندارد که اگر بود هم لیست اصلاحطلبان متمایز بود و هم لیست اصولگرایان. از این که احمد توکلی مخالف خوان همه دولت ها در مجلس نیست من به سهم خویش ناراحتم. مجلس جای حساب کشی از دولت است و توکلی از این باب همتا کم داشت و دارد و نبودش را در مجلس دهم همه حس خواهند کرد. اما نکته آخری را که می خواهم بگویم این است که دیدید با ممنوع التصویری رئیس دولت اصلاحات صدای او نخوابید که شاید بر محبوبیت او افزوده شد و با یک پیام کوتاه شبکه ی اجتماعی کاری شد کارستان. پس بهتر است ما با هم همدلی داشته باشیم و زبان نرم بکار بریم. امروز فیلمی از یکی از سرداران پخش شد که مجلس تصویب کند رئیس جمهور باید بیل بزند و الخ، کاش در زمان دولت قبل هم این را می گفتید که مجلس صد درصدی خودتان بود، حالا این گونه خط و نشان کشیدن برای دولت و مجلس از زبان یک نظامی در شان سرداران دفاع مقدس نیست!! کمی بیشتر بیندیشیم و کمی معتدل تر باشیم. بهار نزدیک است بوی بهار را احساس کنیم به قول حضرت رسول هر وقت بهار را دیدید بسیار از قیامت یاد کنید.  در نهایت بدانید که نتیجه این انتخابات از صبح روز بعد از انتخاب حسن روحانی معلوم بود، مردم از تندروی ها خسته بودند و مملکت در معرض تحریم و تهدید و تحدید بود حال که روحانی را انتخاب کرده بودند باید قطعه های بریده شده این پازل را تکمیل می کردند که کردند. مطمئن هستم موفقیت برجام بی تاثیر در این نتیجه نبوده است. مردم با برجام هستند و تیم ظریف را تنها نگذاشته اند. به نتایج انتخابات خبرگان اگر نیم نگاهی داشته ایم نشان از این دارد که مردم هوشمندانه سخنان بزرگان و عملکرد آنان را زیر نظر دارند. چه کسی باور می کرد که آیت اله دری نجف آبادی چهارم این فهرستی شود که هاشمی در راس آن است، زیرا کسی که به رد صلاحیت زیاد نامزدهای انتخابات معترض بود و با شهامتی بی نظیر آن را  اعلام کرد آقای دری بود. سالهاست آقای دری امام جمعه اراک هستند و آنچنان در معرض تماشا و رسانه های تهرانی قرار ندارد اما رای بالای او نشان از هوش مردم است و این نشان می دهد که فیل در تاریکی نیست، فیل در معرض نور است باید به آن نگاه کردد. یا حق  

 


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 8:52 صبح یکشنبه 94/11/25

بنام خدا سلام دوستان خوبم. داشتم در مورد کلیدر می نوشتم. چه بخواهیم و چه نخواهیم کلیدر از طولانی ترین رمان های جهان شاید باشد و دولت آبادی برای نوشتنش آرتروز گردن گرفته و فصل بزرگی از زندگی اش را وقف نوشتن آن نموده است. می گوید با لحظه لحظه ی خارهای بیابانهای اطراف کلیدر شب و روز زندگی کرده است. وقتی رمان را می خوانی برایت فضایی مجسم می شود و این فضا کاملا واقعی است یعنی آدم خودش را در بطن داستان احساس می کند. این همه شخصیت در این داستان وجود دارد چه مثبت و چه منفی اما همه باورپذیرند زیرا ما در اطراف خویش نمونه کامل آنها را داریم و با آنها زندگی کرده ایم.  داستان با شکست نهضت گلمحمد به انتها می رسد و حتی یک نفر از ارباب ها خون از دماغشان نمی آید. اما نجات جان پسر گلمحمد و زنده ماندنش این نهیب را می زند که شاید کسی بخواهد کلیدر را ادامه دهد زیرا مگر نبرد بین خوبی و بدی یا خیر و شر انتها دارد، تا بوده همین بوده که نبرد همواره بین این دو برقرار بوده و همواره این نبرد شیرین و خواندنش لذت بخش است شاید فرزندان دولت آبادی اگر به قلم پدرشان علاقمند باشند بنشینند و داستان را ادامه دهند. مثل رمان بربادرفته که بالاخره یک نوه ای از آن خاندان مارگارت میچل کار را ادامه دادند و اسکارلت را خلق کردند. یکی از شخصیت های خوب این رمان طولانی مارال است که دختر عبدوس یعنی دایی گلمحمد است و به نامزدی دلاور است و بر سر قضیه قتلی نامزد و پدرش به زندان افتاده اند و داستان با او آغاز می شود که برای کسب تکلیف  به ملاقات پدر و شوهر آینده اش می رود. او با زندان شدن پدر دیگر پناهی ندارد و تنها راهشان این است که به عمه بلقیس پناه ببرد. اسبی دارد به نام قره آت که فقط به مارال سواری می دهد. مارال به سمت روستای عمه خویش می رود  در بین راه در حال آب تنی مورد نگاه نامحرمی قرار می گیرد که ازقضا بعدا همین نامحرم گلمحمد از آب در می آید و شاید از همانجا معلوم می شود که مارال دیگر از آن دلاور نخواهد بود. اما تن دادن مارال به زن دوم گلمحمد از فصل هایی است که خواندنش چندش آور است. زیور زن اول گلمحمد جلوی رویشان است و اتفاقا دولت آبادی تا آنجا که می تواد با زیور همدردی می کند و حالات و روحیات زیور را که حاضر است گلوی مارال را بجود، به زیبایی تصویر می کند اما زیور نازاست و برای قهرمانی چون گلمحمد که فرزندی ندارد شاید دم دستترین همسر همین مارال باشد که بالاخره ازدواجش با گلمحمد بوی خیانت به نامزدش را می دهد اما شخصیت ها را باید خاکستری دید. آری مارال  بعد از سالها شاید بیست سال به عمه بلقیس پناه می آورد و درگیر قصه گلمحمد می شود و داستان ادمه می یابد. از وقتی گلمحمد توانست قره آت را رام کند و از او سواری بگیرد می توان گفت که مهرش به دل مارال افتاد و نگاه او که خواستن از ان می بارید از دید تیز زیور دور نماند اما زیور کاری از دستش بر نمی اید اگرچه مخالف این وصلت است اما تن به جبر زمانه می دهد و با این وصلت سر می کند و دوست دارد شوهرش هم گوشه ی چشمی هم به او داشته باشد. او سهمش از زندگی همینقدر است که جان بکند تا زنده بماند و با هووی زیبا و جوانتر سر کند و از نقش اول در زندگی حالا به نقش دوم برسد. زندگی است دیگر!!


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

   1   2      >

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
27
:: بازدید دیروز ::
113
:: کل بازدیدها ::
176890

:: درباره من ::

یاد باد آن روزگاران

علی محمد نظری
من اگر وقت داشتم بیشتر می نوشتم. اینجا حدیث نفس است. نوشتن در باره خویشتن است و شاید در باره دنیایی که در آن بسر می بریم.

:: لینک به وبلاگ ::

یاد باد آن روزگاران

::پیوندهای روزانه ::

:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

یزد، شیرکوه، دکتر محمد مشتاقیون . هوشنگ ابتهاج . نوروز . محمد رضا مجیدی . ماه رجب، . لجور . گوسفند سرا. دماوند . گوزن ها، مسعود کیمیایی . کتاب قانون، پرویز پرستویی مازیار میری . عید رمضان . عمره مفرده . عشق پیری . عاشقی، نماز شب . شیخ صنعان . شیخ اصلاحات، میرحسین، انتخابات 22 خرداد . شهید ابراهیم نظری، ابراهیم همت، ابراهیم حاتمی کیا . سیل، روستای سیدون . سرمین منی، مشعر، عزفات، حج . روستای سیدون . رمی جمره- ابراهیم خلیل الله . رمی جمرات. بلعام بن باعور، . رسمی قطعی . ربنای شجریان . دیوار کعبه . دوره گرد . دماوند، کوهنوردی . دماوند، راسوند، سفیدخانی . دماوند . حمید مصدق، سیب . حضرت داود (ع) . حضرت ابوالفضل، نوحه سرایی . حج، عید قربان . پرویز شهریاری . بلاگفا. دفتر ایام . بابا شهباز . اولین روز دبستان . امام حسین (ع)، محرم، آیه اله بروجردی . اعراف . آملا عباس، قره بنیاد . آتش، قیصر امین پور .

:: آرشیو ::

گل های مکزیک
نقد فیلم
سیاسی
مذهبی
شعر
شخصیت ها
خاطرات
داستان
اجتماعی
سفرنامه
آبان 90
مهر 90
شهریور 90
مرداد 90
تیر 90
اردیبهشت 90
اسفند 89
دی 89
آذر 89
آبان 89
آذر 84
آذر 90
دی 90
اسفند 90
بهمن 90
فروردین 91
اردیبهشت 91
خرداد 91
تیر 91
شهریور 91
مرداد 91
دی 91
آذر 91
بهمن 91
اسفند 91
فروردین 92
خرداد 92
تیر 92
مرداد 92
شهریور 92
مهر 92
آبان 92
آذر 92
بهمن 92
اسفند 92
فروردین 93
خرداد 93
اردیبهشت 93
تیر 93
مرداد 93
مهر 93
دی 93
اردیبهشت 94
اسفند 93
خرداد 94
شهریور 94
دی 94

:: اوقات شرعی ::

:: لینک دوستان من::

بوی سیب BOUYE SIB
.: شهر عشق :.
انا مجنون الحسین
گزیده ای از تاریخ تمدن جهان باستان (ایران، مصر‍، یونان
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
مکتوب دکتر مهاجرانی
یاداشت های یک دانشجوی ریاضی
حاج علیرضا
سهیل
حیاط خلوت
بانو با سگ ملوس(فرشته توانگر)
صد سال تنهایی(هنگامه حیدری)
یادداشت های یک دانشجوی ریاضی(محسن بیات)
پردیس( حسین باقری)
دستنوشته های بانو

:: لوگوی دوستان من::




::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::